کد خبر: ۳۹۸۳۲۹
تاریخ انتشار: ۰۳ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۵:۱۰
داراي روح معنوي وصفاتي منحصر به فرد بود از جمله صفات بارزايشان كم گويي و خوب گويي ايشان بود

"ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياءعند ربهم يرزقون "
شهيد حسنعلي آقايي يكي از دلاورمردان عرصه جنگ وشهادت بود ولي داراي روح معنوي وصفاتي منحصر به فرد بود از جمله صفات بارزايشان كم گويي و خوب گويي ايشان بود بطوريكه بعد از شهادت ايشان معلوم گرديد كه چندين بار زخمي شد ودو مرتبه به اسارت در آمد وآزاد شد از نظر جسمي يكي از بسيجيان بسيار چابك ونترس بود واز اين نظر شهره عام وخاص بود حدود 6ماه قبل از شهادت به مرخصي آمدند وبه اتفاق دوستان ديگر طبق روال معمول به كوهنوردي رفته ولي اين بار مثل گذشته نبود ايشان هميشه عقب مي ماند ونمي توانست به خوبي حركت كند بر خلاف هميشه كه نفر اول بود آن دونفر از دوستان بسيار نزديك او كه خيلي هم ناراحت بودند از شهيد سوال كردند و علت كند راه رفتن را مي خواستند ولي ايشان در جمع همه دوستان مي گفت خسته ام نخوابيدم واين جور حرفها ،ولي ما كه به خوبي اورا مي شناختيم او خستگي نمي شناخت.چون من ويكي از دوستان خيلي اصرار كرديم قول دادعلت را بگويد به شرط آنكه تا زنده هست هيچ جا صحبت نكنم وما هم اين قول را داديم و اين طور شروع كرد كه يك روز به اتفاق گشت شناسايي (7نفر)در منطقه جنگي متوجه شديم كه گم شده ايم ونمي دانيم كجا هستيم در حالي فرمانده داشت موقعيت را به مركز اعلام مي كرد يك نفر عراقي پيدا شد وبا ما درگير شد ما هم اسلحه اي به جز كلاش نداشيم چندساعتي مقاومت كرديم ولي مهمات تمام شد ودو نفر از بچه ها هم زخمي شدند.با نظر فرمانده تسليم شديم.وقتي عراقي ها ما را دستگير كردند بعد از خيلي آزار واذيت ،مارا شروع كردندوماراروي ميله هاي داغ كه روي اين اجاق بود مي گذاشتند.فرمانده ما كه روحش شادباد وقتي روي ميله هاي داغ نشست بند دستهايش را سوزانيد ولي دستها را به همان شكل نگه داشت ومنتظر فرصت بود فرمانده متوجه شد كه عراقيها هم تعدادشان كم شده است و آنها منتظر شب هستند كه حركت كنند خلاصه حدود4ساعت ما آنجا بوديم وعراقيها كه 12نفربودند به نوبت استراحت مي كردند وما را اذيت مي كردند وما را اذيت مي كردند ساعت حدود4صبح بود كه يكي از عراقيها با بيسيم ور مي رفت كه امكان تماس نداشتند و5نفر استراحت مي كردند 4نفر عربي صحبت مي كردند وما رااذيت مي كردند و ژ2نفر هم بيرون نگهباني مي دادند ناگهان صداي الله اكبروشليك به گوش رسيد عراقيها هراسان شدندفرمانده كه نزديك يكي از عراقيها بود با زرنگي خاصي اسلحه راازاوگرفت وبا زبان عربي از آنها خواست كه تسليم شوند وآنها نيز دستها را بالاي سربردندولي دونفربه طرف نفربررفتندوقصد فرار داشتند كه يكي از نيرو هاي كمكي اوراهدف قرار دادوبعداز چند دقيقه كه زخم بچه ها را بسته بوديم به طرف نيروهاي خودي حركت كرديم وفرداي آن روز فرمانده ما به شهادت رسيد.علت كند راه رفتن من سوختگي پاهايم مي باشد.
شلمچه بوي سيب وياس داره
به غير از خاك اواحساس داره
نمي بيني كه همرنگ غروبه
شلمچه داغ چوصدعباس داره
نويسنده:نبي الله منصوريان
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید