ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۱۰»

ورود به دهکده و آغاز درگیری با دشمن

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « درگیری زیاد سخت بود که یک گروهان در محاصره بود، یک دفعه فرمانده‌مان آمد و گفت: چیزی نشده؟ گفتم: نه. او با بی سیم تماس گرفت و فرمانده عزیزمان احمد حسینی گفته بود هر چه سریع‌تر اقدام کنید. ...» قسمت دهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
شلیک یک تیر زحمت‌مان را هدر داد
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۹»

شلیک یک تیر زحمت‌مان را هدر داد

شهید«جمشيد سليمانی»در دفتر خاطرات خود می نویسد:«در وسط راه تعدادی از بچه‌ها غش کرده بودند و از حال رفته بودند و مقداری آب به صورتشان زدیم و باز به راهمان ادامه دادیم. در وسط‌های کوه بود که یکی از بچه‌ها بی اختیار یک تیری شلیک کرد و همه‌ی زحماتمان به هدر داد و دشمن همان صبحگاه از قله و دهکده فرار کرده بود و به قله‌های بلندی رفته بود و سنگر گرفته بود...» قسمت نهم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
نیرویی عجیب برای ادامه مسیر
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت «۸»

نیرویی عجیب برای ادامه مسیر

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «سنگینی اسلحه و بارم را دیگر حس نمی‌کردم! نمی‌دانم چطور شده بود! نیرویی تازه پیدا کرده بودم؛ به هر حال ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه تا ۵ صبح بود به قله رسیدم...» قسمت هشتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
عقب افتادن یک ستون از نیروها
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت هفتم

عقب افتادن یک ستون از نیروها

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در بین راه مقداری از ستون که به نزدیکی یک روستا می‌گذشتیم عقب مانده بود و گم شده بود یک از بچه‌ها مرا صدا کرد و گفت که مقداری از ستون عقب مانده و پیدا نیستند من فوراً به برادر جلوی خود گفتم و یکی یکی رد کردیم تا به فرمانده رسید فرمانده ایست داد...» قسمت هفتم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
لیز خوردن در آب و آمیخته شدن خنده و درماندگی
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت ششم

لیز خوردن در آب و آمیخته شدن خنده و درماندگی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « به یک جوی آب بلندی رسیدیم که باید از آن رد می‌شدیم وقتی به آب زدیم کمکی من در آب افتاد و من خودم هم لیز خوردم و در داخل آب جوی افتادم؛ نمی‌دانستم به خودم بخندم یا به کمکیم...» قسمت ششم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
پوتینی لیزتر از صابون در شیب‌های بی‌امان
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت پنجم

پوتینی لیزتر از صابون در شیب‌های بی‌امان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «اول خیال می‌کردم در اثر بی حالی و ضعف است ولی وقتی که کف پوتینم را نگاه کردم و با دست لمس کردم دیدم حتی از یک قالب صابون هم لیزتر و صاف‌تر است! و بیشتر هم بر اثر علف‌های سر سبز و زیاد و شبنمی که ریخته بود...» قسمت پنجم خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت چهارم

هفتاد کیلومتر پیاده‌روی در مسیر کوهستانی

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «خیلی خسته شده بودم و دلم می‌خواست چند لحظه‌ای استراحت کنم ولی انگار فرمانده مان قصد اعلام استراحت را نداشت. حدود ۱۰ کیلو متر راه رفته بودیم که گفتن گروهان بایستد و استراحت کند؛ خیلی دلمان خوش شد، فکر می‌کردیم هدف همین نزدیکی‌ها است...» قسمت چهارم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
گذر از چندین رودخانه و تپه برای اجرای عملیات
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت سوم

گذر از چندین رودخانه و تپه برای اجرای عملیات

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «به ستون یک رهسپار تپه‌ها و روستایی که سر راهمان بود شدیم. از ابتدای کار بسیار سر حال و شاد بودم تا این که سنگینی آرپی جی و تفنگ کلاشی که داشتم و خشاب‌ها و بند حمایلم شانه‌ام را اذیت کرد...» قسمت سوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای
خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی قسمت دوم

چند دقیقه لبخند/ جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « در یک دشت جمع شدیم و به ما جیره جنگی دادند که به این جیره‌ها جیره ۴۸ ساعتی می‌گفتند ولی من به بچه‌ها گفتم که بچه‌ها این جیره باید به جیره جنگی ۴۸ ثانیه‌ای نام گذاشت و بچه‌ها کمی خندیدند...» قسمت دوم خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
آماده باش برای عملیات در ماه رمضان
قسمت اول خاطره خودنوشت شهید جمشید سلیمانی

آماده باش برای عملیات در ماه رمضان

شهید «جمشید سلیمانی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «در هنگام بازگشت دیدم که فرماندهان دور هم جمع شده‌اند، مثل اینکه از حمله و عملیات صحبت می‌کنند سپس اعلام آماده باش دادند...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
بعدی 7 8 9 10 قبلی