برشی از کتاب «کاش برگردی» | دعا کن من شهید بشم!

برشی از کتاب «کاش برگردی» | دعا کن من شهید بشم!

در قسمتی از کتاب «کاش برگردی» که زندگی‌نامه شهید مدافع حرم «زکریا شیری» به روایت مادر است، می‌خوانید: «وارد پارکینگ که شدم دستم را گرفت و گفت: تو که این همه به لباس من افتخار می‌کنی دعا کن من شهید بشم. افتخار واقعی توی لباس شهادته. ناخودآگاه اشکم جاری شد. سقلمه‌ای به پهلویش زدم و گفتم: جواب خوشحالی من این حرفا بود ذکریا؟ ...»
معرفی کتاب «تسبیح ابوترابی»|مجموعه‌ خاطرات همرزمان شهید ابوترابی‌فرد

معرفی کتاب «تسبیح ابوترابی»|مجموعه‌ خاطرات همرزمان شهید ابوترابی‌فرد

کتاب «تسبیح ابوترابی»، مجموعه‌ خاطرات یاران و همرزمان سید آزادگان، شهید حجت‌الاسلام سید علی اکبر ابوترابی‌فرد است که به کوشش حسن شکیب‌زاده در یکصد و 11 صفحه جمع‌آوری شده و اول سال ۱۳۹۴ به چاپ رسیده است.
برشی از کتاب «روز‌های بی‌آینه»| طاقتم طاق شد راه افتادم به منزل آزاده‌های خلبان!

برشی از کتاب «روز‌های بی‌آینه»| طاقتم طاق شد راه افتادم به منزل آزاده‌های خلبان!

در قسمتی از کتاب «روز‌های بی‌آینه»، که زندگی واقعی حواء (منیژه) لشگری همسر خلبان سرلشکر شهید حسین لشگری را واکاوی می‌کند، می‌خوانید: «طاقتم طاق شد راه افتادم به منزل آزاده‌های خلبان. بیشترشان می‌گفتند حسین لشگری را ندیده‌ایم. اما بعضی می‌گفتند وقتی قطعنامه قبول شد مدتی کنار ما بود و بعد منتقل شد، نمی‌دانیم او را کجا بردند ...»
برشی از کتاب «از میمک تا مجنون»|برادرانم مجروحیتم را به پدرم نگفتند!

برشی از کتاب «از میمک تا مجنون»|برادرانم مجروحیتم را به پدرم نگفتند!

در قسمتی از کتاب «از میمک تا مجنون» که روایت ناگفته‌هایی از زندگینامه سردار شهید مهدی شالباف است، می‌خوانید: «او گفت خانه ما اینقدر شلوغه که اگر یک سال هم کسی نباشه معلوم نمیشه! او می‌گفت: من بعد از اینکه مجروح شدم و چند وقتی در بیمارستان بستری بودم، برادرانم به بابا مجروحیت من را نگفته بودند که من در جبهه مجروح شده‌ام!».
برشی از کتاب «به قول پروانه» | نورش را بالا نگیرید دشمن متوجه می‌شود!

برشی از کتاب «به قول پروانه» | نورش را بالا نگیرید دشمن متوجه می‌شود!

در قسمتی از کتاب «به قول پروانه» که روایت خاطرات مریم قزوینی از زنان امدادگر استان قزوین است، می‌خوانید: «ما برای انجام کار‌ها در محوطه بیمارستان با خود چراغ قوه می‌بردیم و مدام تذکر می‌شنیدیم «نورش را بالا نگیرید». چراغ قوه را روشن می‌کردیم و بخشی از مسیر را می‌دیدیم و دوباره خاموش می‌کردیم. سپس با گام‌های کوتاه چند قدمی می‌پیمودیم و کمی جلوتر دوباره چراغ را لحظه‌ای روشن می‌نمودیم ...»
کتاب «پرواز تا بی‌نهایت»، مجموعه ۱۴۷ خاطره از شهید «عباس بابایی»

کتاب «پرواز تا بی‌نهایت»، مجموعه ۱۴۷ خاطره از شهید «عباس بابایی»

کتاب «پرواز تا بی نهایت»، مجموعه یکصد و ۴۷ خاطره کوتاه و جذاب به همراه وصیت‌نامه و عکس از سرلشگر خلبان شهید «عباس بابایی» است که در ۲۸۰ صفحه به چاپ رسیده است.
برشی از کتاب «خاکریز» | باید با پای برهنه دور پادگان را بدوی!

برشی از کتاب «خاکریز» | باید با پای برهنه دور پادگان را بدوی!

در قسمتی از کتاب «خاکریز» که گزیده‌ای از خاطرات دفاع مقدس استان قزوین است، می‌خوانید: «فرمانده پادگان به آن فرد گفت: همه دور پادگان را با کفش دویده‌اند، ولی تو برای تنبیه باید با پای برهنه بدوی. حالا کفش‌ها و جوراب‌هایت را دربیاور، خودش نیز کفش‌هایش را درآورد تا همراه او بدود. فرماندهان پایین‌تر به او گفتند: شما یک بار دور پادگان را دویده‌اید، اجازه بدهید شخص دیگری او را ببرد ...»
برشی از کتاب «من پاسدار نیستم!»|در خانه را بستند تا جبهه نروم!

برشی از کتاب «من پاسدار نیستم!»|در خانه را بستند تا جبهه نروم!

در قسمتی از کتاب «من پاسدار نیستم!» که خاطرات یک‌هزار و سیصد و ۲۲ روز اسارتِ آزاده و جانباز عزیزالله فرجی‌زاده است، می‌خوانید: «همه اهل خانواده، مادر، همسر، فرزندان، برادر‌ها و ... در خانه بودند تا آمدم برای رفتن به جبهه از آن‌ها خداحافظی کنم همه زدند زیر گریه و از رفتنم جلوگیری کردند، در خانه را بستند، در اتاق را بستند، کفش‌هایم را مخفی کردند، خلاصه به هر دری می‌زدند که نروم ...»
برشی از کتاب «خاکریز»| مادرم وقتی شهید را دید گفت پسرم نیست!

برشی از کتاب «خاکریز»| مادرم وقتی شهید را دید گفت پسرم نیست!

در قسمتی از کتاب «خاکریز» که گزیده‌ای از خاطرات دفاع مقدس استان قزوین است، می‌خوانید: «عزیزی که در آن تابوت بود از شدت جراحت از ناحیه سر و دست قابل تشخیص نبود و همه بستگان به نام من شناخته بودند، ولی مادرم وقتی شهید را دیده بود متوجه شد که این پسر خودش نیست و موضوع را به ماموران و بستگان اعلام کرد و آنان نیز فکر کرده بودند مادرم از شدت ناراحتی دچار توهم شده است ...»
برشی از کتاب «آیت‌الله باریک‌بین در دفاع مقدس» | ما خسته شدیم، ولی آیت‌الله باریک‌بین خستگی‌ناپذیر بود!

برشی از کتاب «آیت‌الله باریک‌بین در دفاع مقدس» | ما خسته شدیم، ولی آیت‌الله باریک‌بین خستگی‌ناپذیر بود!

در قسمتی از کتاب «آیت‌الله حاج شیخ هادی باریک‌بین در دفاع مقدس» که روایت خواندنی خاطرات این عالم گرانقدر است، می‌خوانید: «آیت‌الله باریک‌بین خیلی روحیه منحصر به فردی داشت، از این نظر که خستگی‌ناپذیر بود. ما جوان بودیم، ولی سن حاج‌آقا آن موقع سن نزدیک ۶۰ سال بود. ما جوان بودیم، ولی خسته می‌شدیم و می‌رفتیم برای منطقه، ایشان یک بار ندیدم که بگوید من خسته شدم برویم ...»
بعدی 4 5 6 7 قبلی