کد خبر: ۴۳۴۲۷۹
تاریخ انتشار: ۰۹ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۵:۴۹
شهید خدا کرم آقا بابايي از زبان دوستان
چهره اي آفتاب خورده و اندامي خسته و استخواني، هنوز گرد و خاک زمين هاي کشاورزي بر صورت و لب هاي او وجود داشت. با همان لباس هاي کشاورزي آمده بود و در عين حال درونش هياهو و غوغا بود، انقلاب بود، او يک انقلابي بود چرا که انقلابي بودن ابتدا در درونش و فکرش بوجود آمده بود.
 شهید خدا کرم آقا بابايي از زبان دوستان
          عصر يکي از روزهاي بهاري بود از شهرکرد مرکز چهارمحال بختياري و از مرکز تربيت معلم قرار بود نيروهاي بسيج براي جبهه هاي حق عليه باطل اعزام شوند. من هم به اتفاق تعدادي از برادرانم از شهر طاقانک براي بدرقه اين عزيزان به آنجا رفته بوديم.
     سخنم و کلامم شهيد خداکرم مي باشد او آمده بود و مي خواست به جبهه اعزام شود نمي دانم چرا بيشتر او مرا به خود جلب کرد؟ آخر من بر حسب شغل و وظيفه ام نوجوانان و جوانان را بيشتر از نظر خلق و خوي و رفتار مد نظر دارم شهيد خداکرم را خيلي پيشتر هم ناخودآگاه مد نظر داشتم شايد به خاطر حجب و حياي او به سکوت او، کم حرفي او، در بين بچه هاي شهر طاقانک و در بين هم سن و سال هايش او را بيشتر زير نظر داشتم و فقط خودم اين را مي دانستم و بس.
          آري به چهره او نگاه مي کردم، چهره اي آفتاب خورده و اندامي خسته و استخواني، هنوز گرد و خاک زمين هاي کشاورزي بر صورت و لب هاي او وجود داشت. با همان لباس هاي کشاورزي آمده بود و در عين حال درونش هياهو و غوغا بود، انقلاب بود، او يک انقلابي بود چرا که انقلابي بودن ابتدا در درونش و فکرش بوجود آمده بود.
           آتش و جنگ و جبهه و بودن با همرزمانش و مبارزه با استکبار و ايادي او و دفاع از دين اسلام و ميهن در وجودش مشهود بود. و در عين حال آخرين فرزند خانواده هم بود و به قول محلي ها عصاي پدرش هم بود. در زمين هاي کشاورزي به پدرش کمک مي کرد پدرش به دليل کهولت سن ديگر توان کار کشاورزي را نداشت پاهايش هم درد مي کرد و حتي به سختي راه مي رفت و خداکرم آن شير پاک خورده و نان بسيار حلال کشاورزي خورده در برابر پدر سالخورده اش سر تعظيم فرود مي آورد و در حالي که به ادامه تحصيل مشغول بود به پدرش هم کمک مي کرد. ولي او تصميم خود را گرفته بود چرا که او در دل محبت خدا را يافته بود و خدا هم از هدايت خود او را برخوردار نموده بود.
         او براي خدا قيام کرده بودو تو ميداني کسي که براي خدا قيام کند تمام عوالم خلقت دليل راه او مي شوند چون کمال خود را در فناي او مي بيند اگر انسان براي خدا قيام کند همه عوالم وجود سر راه او صف مي کشند تا آن چه را در خود دارند به او عرضه کنند و راهنماي او باشند و «والذين فينالنهدينهم سبلنا» مصداق پيدا کند و کسي که کمال خود را در فناي پروردگار مي بيند بارها حديث قدسي در خاطره زنده مي شود که «من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني اجنبي و من اجنبي عقشتني و من عشقتني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليه دينه و من عليه دينه ما ناويه و خدا مي فرمايد: .... و کسي که عاشم شد مي کشم او را، و کسي را که کشتم پس ديه و خون بهايي طلب دارد، پس من خود (خدا) ديه او هستم!
بچه هاي بسيجي ديگر و دوستان و اقوام آنها آمده بودند براي بدرقه و خداحافظي، دسته دسته با هم صحبت مي کردند دعا مي خواندند و ...... آيا تاکنون به اين فکر کرده ايد وقتي کسي مي خواهد به مسافرت برود چگونه او را بدرقه و خداحافظي مي کنند ولي اين خداحافظي با بقيه بدرقه ها متفاوت بود.
هوا کم کم تاريک مي شد به خودم گفتم چرا اتوبوس ها براي سوار کردن بچه ها نمي آيند؟ شايد حکمتي باشد و ..... زنگار زمان دير حرکت مي کرد و گويا همه منتظر بودند کسي از راه برسد و عزيزش را ببنيد ما نمي دانستيم او کيست شايد هم بلي، درست است پدر خدا کرم بود، پيش خود گفتم او بايد فرزندش را مي ديد و با او خداحافظي مي نمود. از دور آنها را زير نظر داشتم ولي احساس کردم پدر خداکرم از اعزام فرزندش راضي نيست! او با خداکرم صحبت مي کرد، ولي خداکرم با حالتي که اطرافيان متوجه نشوند پدر و خانواده اش را به کناري مي برد و سعي داشت آنها را متقاعد کند که پدر هم راضي باشد. ولي احساس  پدر را درک مي کردم، شهيد خداکرم برحسب وظيفه و احترام پدر با او به طرف خانه برگشتند.
      همه رزمندگان سوار اتوبوس ها شدند من هم به اتفاق دوستان ديگر به سوي خداکرم برگشتيم در مسير حد فاصله خيابان مولوي و چهارراه سعدی شهرکرد در حال حرکت بوديم و هرکس در افکار و حالات دروني خود و سکوت و .... ناگاه چشمم به يک موتور سواري افتاد که به طرف ما در حرکت بود، بلي او خداکرم بود حتماً رضايت پدر را فراهم کرده بود و برگشته بود براي اعزام، صحنه اي بسيار جالب و ماندگار، او را ديدم با چنان سرعتي با موتور حرکت مي کرد که وقتي از مقابلم عبور کرد اين به فکرم تداعي شد که در شوق پرواز و ديدار معشوق ظاهراً و جسماً با موتور نيز در پرواز بود او دنياي مادي و از همه مهم تر غبار شرک را از آينه دل زدوده بود. و غير از خدا کسي و چيزي را نمي ديد و همه توجهش به خدا بود و نسبت به حقايق هستي محرم شده بود و از باطن خلقت آگاه شده بود که با چشم ظاهري من هم در پرواز بود او مرا نديد چرا که شوق پرواز او را متوجه معبود خويش کرده بود او کسي را در دل راه نداده بود و آنچه را که من نمي ديدم او مي ديد. در دلم گفتم خداکرم با اين پرواز مني که من ديدم شهيد مي شود پرواز او را قبل از شهادت ديدم. او رفت و خود را به خيل عظيم رزمندگان و به مقصود و منظور خود رسيد. به خود گفتم: خدايا ترا سپاس مي گويم و به تو پناه مي برم هر آن چه را تو بخواهي خواهد شد. محبت به تو آخرين منزل بندگي است محبت تو فوق عشق است آن روز گذشت. هر از گاهي پدر خداکرم را مي ديدم و جوياي حال او مي شدم.
          بعد از مدتي باز پدرش مرحوم علي کرم آقا بابايي را در يکي از مزارع طاقانک به نام بادکي ديدم بعد از سلام و احوالپرسي با هم درد و دلي و گپي زديم .... پدرش مي گفت: هر روز به اين مزرعه مي آيم زير برق آفتاب مي نشينم و به آفتاب نگاه مي کنم تا غروب کند و روز بعد هم همين کار را مي کنم و دست و فکرم به کار نمي رود و منتظر مي مانم تا پسرم از جبهه برگردد. دوباره روز اعزام و پرواز با موتور برايم تداعي مي شد و با خود گفتم: او با پرواز به ظاهر زميني و در عين حال آسماني شهيد خواهد شد. عمليات والفجر مقدماتي شروع شد و بعد از کسب پيروزي هاي زيادي براي رزمندگان اسلام، عمليات به اتمام رسيد. بعد از عمليات رزمندگان براي استراحت و تجديد قوا به صورت مرخصي به خانه هايشان برمي گردند و همچنين همه منتظر برگشت شهداي عمليات نيز مي باشند.
مردم همه نجواکنان و يا به صورت شايعه و يا واقعي به يکديگر اعلام مي کنند چه کساني در جبهه به شهادت رسيده اند. و صبح يکي از روزهاي گرم تابستان بود که مردم روستای طاقانک دسته دسته در خيابان شهر ايستاده بودند گويا منتظر شنيدن خبري بودند و يا خبري در راه بود همگي مي دانستند که شهر طاقانک هم شهيد دارد ولي تعداد آن را نمي دانستند مردم آماده اعزام به شهرکرد و تحول گرفتن شهدا براي تشييع بودند.
رسم بر اين بود که از طريق تريبون مسجد اعلام شود که اهالي شهر طاقانک از کجا و چگونه براي تشييع شهدا خود آماده شوند قبل از اعلام از طريق ميکروفون مسجد، خاطرم است که يک وانت تويوتا سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به رانندگي يکي از نيروهاي سپاهي محلي (اسم او را به خاطر نمي آورم) در حالي که در خيابان اصلي در حرکت بود و مردم همه او را نگاه مي کردند پرچم سه رنگ جمهوري اسلامي و پرچم يا مهدي ادرکني بر روي ماشين با نسيم ملايم صبح گاهي در حرکت بود در کنارم ايستاد و مرا صدا کرد و از من خواست که از طريق ميکروفون دستگاه وانت اطلاعيه شهداي طاقانک را به اطلاع مردم شهيد پرور برسانم در حالي که بسيار آرام و در حالت سکون با هم صحبت مي کرديم ولي نگاهم به اهالي هم بود، سکوتي غمگين خيابان اصلي را گرفته بود وسيله نقليه اي هم در رفت و آمد نمي کرد گويي هم در غم و اندوه از دست دادن عزيزانشان در ماتم فرو رفته بود و عزادار شهدا بودند.
سنگيني زمان و کند حرکت کردن آن محسوس بود نمي دانم چرا من بايد اين اطلاعيه را از طريق ميکروفون اعلام مي کردم اعلام چنين خبري سخت و سنگين است در عين حال که بعض گلويم را گرفته بود و توان اعلام خبر را نداشتم به خاطرم آمد که «جهاد در راه خدا، دري از درهاي بهشت است که خدا آن را به روي بندگان بخصوص خود گشوده است. اميرمومنان علي عليه السلام فرمود: جهاد ؟ تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است. کسي که جهاد را ناخوشايند دانسته و ترک کند، خدا لباس ذلت و خواري بر او مي پوشاند و دچار بلا و مصيبت مي شود و کوچک و ذيل مي گردد.»
علي رغم ميل باطني ميکروفون را به دست گرفته، و با دلي پر از غم و اندوه از دست دادن بهترين فرزندان اهالي طاقانک و در حالي که اسامي شهدا را که رويت کردم اسم شهيد خداکرم هم جزء شهداء بود! خدايا به تو پناه مي برم خاطرم هست که گفتم: بسم رب الشهداء و الصدقين «ولاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون.»
مپنداريد آنان که در راه خدا کشته مي شوند مرده اند بلکه زنده اند و در نزد خدا روزي مي خورند و بعد از آن تعداد و اسامي شهدا و چگونگي تشييع شهداء به اطلاع مردم شهيد پرور طاقانک رسيد.

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید