کد خبر: ۴۳۶۴۵۹
تاریخ انتشار: ۰۶ شهريور ۱۳۹۷ - ۱۷:۰۴
از جمله صفات بارز ايشان كم گويي و خوب گويي ايشان بود . بطوريكه بعد از شهادت ايشان معلوم گرديد كه چندين بار زخمي شد و حتی به اسارت درآمد وآزاد شد .

                                           بسمه تعالی

شهيد حسنعلي آقايي يكي از دلاورمردان عرصه جنگ وشهادت ، و داراي روح معنوي و صفاتي منحصر به فرد بود . از جمله صفات بارز ايشان كم گويي و خوب گويي ايشان بود . بطوريكه بعد از شهادت ايشان معلوم گرديد كه چندين بار زخمي شد و حتی به اسارت درآمد وآزاد شد . از نظر جسمي يكي از بسيجيان بسيار چابك ونترس که شهره عام وخاص بود . حدود 6 ماه قبل از شهادت به مرخصي آمدند وبه اتفاق دوستان ديگر طبق روال معمول به كوهنوردي رفتیم . ولي اين بار مثل گذشته نبود . بر خلاف هميشه كه نفر اول بود عقب مي ماند ونمي توانست به خوبي حركت كند . دو نفر از دوستان بسيار نزديك او كه خيلي هم ناراحت بودند ، علت كند راه رفتن را مي خواستند ولي ايشان در جمع همه دوستان مي گفت خسته ام نخوابيدم واين جور حرفها . ولي ما كه به خوبي اورا مي شناختيم او خستگي نمي شناخت . اما وقتی من ويكي از دوستان اصرار كرديم و علت را جویا شدیم ، قول داد بگويد به شرط آنكه تا زنده هست هيچ جا صحبت نشود و ما هم اين قول را داديم و وی اين طور شروع كرد كه : يك روز به اتفاق گشت شناسايي (7نفر)در منطقه جنگي متوجه شديم كه گم شده ايم ونمي دانيم كجا هستيم در حالي فرمانده داشت موقعيت را به مركز اعلام مي كرد يك نفر عراقي پيدا شد و با ما درگير شد . ما هم اسلحه اي به جز كلاش نداشيم . چندساعتي مقاومت كرديم ولي مهمات تمام شد . دو نفر از بچه ها هم زخمي شدند . با نظر فرمانده تسليم شديم . وقتي عراقي ها ما را دستگير كردند بعد از خيلي آزار واذيت ، ما را ميله داغ كه روي اين اجاق بود مي گذاشتند . فرمانده ما كه روحش شاد باد وقتي روي ميله هاي داغ نشست بند دستهايش را سوزانيد . ولي دستها را به همان شكل نگه داشت ومنتظر فرصت بود . فرمانده متوجه شد كه عراقيها هم تعدادشان كم شده است و آنها منتظر شب هستند كه حركت كنند خلاصه حدود4ساعت ما آنجا بوديم وعراقيها كه 12نفربودند به نوبت استراحت مي كردند و ما را اذيت مي كردند . ساعت حدود4صبح بود ، ارتباط قطع شده بود . يكي از عراقيها به بيسيم ور مي رفت كه بتوانند تماس را بر قرار کنند . 5 نفر استراحت مي كردند 4نفر هم داشتند صحبت مي كردند و گاهگاهی ما را اذيت مي كردند . 2 نفر هم بيرون از سنگر نگهباني مي دادند که ناگهان صداي الله اكبروشليك گلوله به گوش رسيد . عراقيها هراسان شدندفرمانده كه نزديك يكي از عراقيها بود با زرنگي خاصي اسلحه را از اوگرفت و با زبان عربي از آنها خواست كه تسليم شوند . آنها نيز دستها را بالاي سر بردند ولي دو نفربه طرف خاکریز رفتند و قصد فرار داشتند كه يكي از نيرو هاي كمكي او را هدف قرار داد. بعداز چند دقيقه كه زخم بچه ها را بسته بوديم به طرف نيروهاي خودي حركت كرديم وفرداي آن روز فرمانده ما به شهادت رسيد . علت كند راه رفتن من سوختگي پاهايم مي باشد.

شلمچه بوي سيب وياس داره

به غير از خاك اواحساس داره

نمي بيني كه همرنگ غروبه

شلمچه داغ صدعباس داره

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین