جمعه, ۰۸ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۱۹
مصیب در حال پیشروی و هدایت گروهان به سمت دشمن در منطقه عملیاتی کربلای 5 بود که یکی از بچه های رزمنده را دید که روی خاکریز خوابیده ویک قرآن هم در دست دارد! انگار او همان روحانی گردان بود که باپای زخمی زیر لب آیات قرآن را تلاوت می کرد... نوید شاهد چهارمحال و بختیاری شما را به خواندن این خاطره به یادماندنی از شهید قاسم جعفریان دعوت می کند:
به گزارش نوید شاهد چهارمحال و بختیاری؛ شهید قاسم جعفریان تابستان 1344 پا به عرصه گیتی نهاد. از همان دوران نوجوانی به امام و روحانیت عشق می ورزید و می خواست در صف طلایه داران مکتب امام صادق (ع) باشد. از این رو ابتدا رهسپار حوزه علمیه شهرکرد و سپس عازم قم شد.با آغاز دفاع مقدس وارد میدان کارزار شد و با بیش از ده بار حضور در جبهه، برگ زرین دیگری بر صفحات زندگی خود افزود. درعملیات های گوناگون همگام با دیگر رزمندگان، به دفاع از کیان مقدس اسلام پرداخت تا این که در خاک پاک «شلمچه» به وصال معشوق رسید.


نا گفته هایی از شهادت شهید روحانی قاسم جعفریان

آنچه می خوانید روایتی به نقل از شهید مصیب ذوالفقاری درباره روحانی شهید قاسم جعفریان است:

مصیب ذوالفقاری فرمانده گروهان ،از گردان مقدس یا زهرا (س)تیپ 44 قمربنی هاشم(ع) درحال پیشروی و هدایت گروهان شهید نوروزی به سمت دشمن ،در منطقه عملیاتی کربلای 5  شلمچه بود که یکی از بچه های رزمنده را می بیند که روی خاکریز خوابیده و یک قرآن هم در دست دارد . در تاریک روشن صبح هنوز متوجه نشده که فرد مذکور مجروح است یا سالم.

ذوالفقاری: «برادر الان موقع قرآن خواندن نیست ،باید برویم جواب پاتک دشمن را بدهیم شما هم بچه ها را یک کمکی بدهید.» کمی جلو میرود و دوباره بر میگردد میبیند که از پایش خون می آید .او طلبه گردان یا زهرا(س)قاسم جعفریان است ،ذوالفقاری برمیگردد و مینشیند و روی پای قاسم را کنار میزند  ،در کمال ناباوری میبیند که پایش قطع شده و به پوستی بند است .قاسم با حالتی که خیال ذوالفقاری را راحت کند میگوید : « منتظرم که به عقب منتقل شوم ،برای تسکین درد دارم آیات کلام الله مجید را تلاوت میکنم .

ذوالفقاری :« باید سریع برگردیم عقب »  گویی از دیدن این صحنه عجیب شرمنده قاسم شده است. ذوالفقاری میخواهد پایش را ببندد، قاسم دستش را میگیرد و قسم میدهد که به جلو برود. می گوید: «بچه ها الان آن جلو باید قلب امام را شاد کنند.من مهم نیستم به انقلاب و امام فکر کن ،برو به بچه ها برس و فکر من نباش.»

ذوالفقاری که نمی تواند او را رها کند میخواهد چیزی بگوید که قاسم او را به امام قسم میدهد . ذوالفقاری که گریه اش گرفته می گوید : « تو را به خدا اسم امام را نبر.باید بر گردیم عقب » باز هم قاسم التماس کنان میگوید : « وقتی اسم امام را آوردم دیگر نباید بمانی، برو » و ذوالفقاری در حالی که اسلحه اش را بر میدارد ، اشکهایش را پاک میکند و به سرعت به طرف جلو میدود و با صدای بلند میگوید :« تو را خدا اگر توانستی در اولین فرصت برگرد عقب .»

نیروهای رزمنده تانکهای دشمن را یکی پس از دیگری شکار کردند و به سرعت دشمن را به تصرف خود در آوردند. ذوالفقاری در حال منتقل کردن چند اسیر عراقی  ، به یکی از نیروهایش میگوید : « اینها را پیش  آقا بزرگی  ببر و بگو از داخل تانک دشمن گرفته ایم .» او در محل قبلی خاکریز دنبال قاسم  میگردد و به سرعت منطقه را دور میزند و از چند نفر سراغ او را میگیرد .

یکباره جایی که قاسم افتاده بود را می یابد و بالای سرش میرود و قرآنی را که در دستان بی جان قاسم روی سینه اش قراردارد میگیرد و آرام آرام روی خاکها می نشیند و میگوید : « خوشا به حالت چقدر زیبا از شهادت حرف میزدی ، فوض عظیم شهادت زیبنده تو بود ، تو آخرین درست را هم به من دادی و رفتی ،با آن و ضعیتی که داشتی و با مرگ دست به گریبان بودی ،قرآن تلاوت میکردی ، در این لحظات آخر راه قرآن و نورانیت آن را به ما فهماندی . »

چند رزمنده دیگر از راه میرسند و ذوالفقاری ادامه میدهد :« آخرین سفارش روحانی گردان این بود که کوشش کنید تا آخرین لحظه عمر، تا آنجا که قطرات خون در رگهایمان جاری است ارتباطمان با قرآن و آیات آن برقرار باشد و اگر لحظه ای احساس ناتوانی کردیم قرآن را برداریم و از آن توان و انرژی بگیریم.»


منبع : پرونده فرهنگی ، مرکز اسناد شهدا و ایثار گران  بنیادشهید  چها محال و بختیاری

تهیه کننده : رضا زیرک پور      

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده