دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۳۹
«ناگهان چشمم به جیپ ژاندارمری افتاد که با سرعت خیلی زیاد جلو آمد و در کنار خیابان پارک کرد و عده ای از نظامیان مجهز به اسلحه از ماشین پیاده شده و پس از اندکی درنگ سوار ماشین شدند تا بروند....» آنچه خواندید بخشی از یادداشت های شهید "بهرام زاهدی قهفرخی" است که متن کامل آن تقدیم حضورتان می‌شود.
خاطرات شهید

  به گزارش نويد شاهد چهارمحال و بختياري؛ شهید سیدعباس صالحی قهفرخی یکی دیگر از شهیدان چهارمحال و بختیاری در راه مبارزه با رژیم طاغوت است که در روز عاشورا توسط دژخیمان رژیم طاغوت به شهادت رسید.

سید عباس فرزند سید احمد، اول مرداد سال ۱۳۳۷ برابر با ۱۱ محرم‌الحرام ۱۳۷۷ هجری قمری در فرخ شهر به دنیا آمد. او فرزند چهارم خانواده و پدرش کشاورز بود.وی، تحصیلات خود را از دبستان سنایی فرخ شهر آغاز کرد و دوران دبیرستان را تا سال دوم در رشته تجربی و در دبیرستانی که هم‌اکنون به نام او نام‌گذاری شده است، ادامه داد.سیّد عباس از سال ۱۳۵۵ و در اوج جوانی، در جلسات مبارزان انقلابی علیه رژیم ستم‌شاهی پهلوی و فعالیت‌های آنان علیه حکومت طاغوت که بیشتر در قالب آموزش قرآن و حدیث و مبانی اعتقادی برپا می‌شد، شرکت می‌کرد. عصر بیستم آذر 1357 مصادف با عاشورای حسینی در خیابان شهدا (پهلوی سابق) در شهر فرخشهر از توابع شهرستان شهرکرد بر اثر شلیک گلوله مزدوران ژاندارمری رژیم ستمشاهی به گلویش، به افتخار شهادت نایل شد.

شهیدی که روایتگر شهید دیگری شد

شهید بهرام زاهدی قهفرخی از شهدا دوران دفاع مقدس ازکسانی بود که در لحظه شهادت سیدعباس صالحی حضور داشت و خاطرات خود را از آن واقعه این گونه یادداشت کرده است:

«مثل همه روزهای گذشته با تفاوت اینکه امروز روز عاشورا بود، بعد از ظهر خانه را به سوی مسجد ترک کردم، در راه ماشین شخصی رئیس ژاندارمری را دیدم و نظامیانی که با یونیفورم ارتش سوار ماشین شخصی شدند، به این حرکت آنان شک کردم .

وقتی به مسجد رسیدم، فهمیدم که تا شروع راهپیمایی یک ساعت دیگر وقت هست، جلوی مسجد ایستاده و خیابان را تماشا می کردم .

ناگهان چشمم به جیپ ژاندارمری افتاد که با سرعت خیلی زیاد جلو آمد و در کنار خیابان پارک کرد و عده ای از نظامیان مجهز به اسلحه از ماشین پیاده شده و پس از چندی درنگ سوار ماشین شدند تا بروند، مردم که از نظامیان کینه داشتند، آنان را هو و مسخره کردند.

یک ربع قبل از شروع راهپیمایی نظامیان دوباره بازگشته و میدان جلوی مسجد را محاصره کردند اما به هر ترتیب راهپیمایی شروع شد، درمسجد شعار معروف "نصر من الله و فتح القریب"ˈ و هنگام رسیدن به نظامیان شعار"به گفته خمینی ارتش برادر ماست" را سر می دادند.

مشکوک شدم که چرا نظامیان تنها راه یک خیابان را باز گذاشته بودند و راهپیمایان راه همان خیابان را پیش گرفتند و وقتی مقداری از نظامیان دور شدیم، آنان به پاسگاه محل رفتند .

به اواسط خیابان که رسیدیم، مردم نشستند تا اعلامه ای را از امام امت گوش کنند، پنج دقیقه گذشته بود که ناگهان خواهرها که صفوف جلو را تشکیل می دادند به سوی پیاده روها و کوچه های اطراف خیابان فرار کردند.

پس از لحظه ای صدای شلیک گلوله در خیابان پیچید، در همین موقع چشمم به آن طرف خیابان افتاد که یکی نفر روی زمین افتاد، او را می شناختم چون ورزش کار بود، در سالن ورزش با او آشنایی داشتم، ناله ای آهسته کشیده و کف خیابان افتاد .

نظامیان که سخت از مردم هراس و وحشت داشتند با ماشین و پای پیاده فراری شدند از این طرف خیابان به سوی عباس دویدم ، مردم اطراف عباس جمع شده و او را در ماشینی گذاشتند، خون از سرو گردن عباس جاری شده بود و روی آسفالت خیابان می چکید.

عباس را بردند به سوی بیمارستان ولی جسم بی روح او به بیمارستان رسید و مردم که دیگر حتی تانک ها نمی توانستند جلویشان بایستند، به سوی مرکز شهر به راه افتادند و شعار ˈبپا خیز، بپا خیز برادرت کشته شدˈ را سر می داند.

شرکت کنندگان در راهپیمایی سنگ فرش پیاده روها را کنده و به صورت قطعه های کوچک به طرف شیشه های بانک ها پرتاب می کردند .

بانکها را به آتش کشیدند، دود آتش قسمتی از شهر را فرا گرفت بود، درهمین اوقات بود که ازطرف شهربانی استان، نظامیان وارد شهرشدند، کم کم جلو آمدند و به مردم اعلام کردند که اگر میدان را ترک نکنند به آنها تیراندازی می کنند ، ولی هراس نظامیان از مردم بیشتر بود.»

عباس در روزشهادت سرور آزادگان، حسین بن علی (ع) به کاروان شهیدان پیوست.


منابع:

دایرة المعارف فرهنگ اعلام شهدای استان چهارمحال و بختیاری

پرونده فرهنگی شهدا، اداره اسناد و انتشارات بنیاد شهید استان چهارمحال و بختیاری



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده