سه‌شنبه, ۰۶ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۵۹
«مدتها بود تمنای درونی ام را می شنیدم که تکرار می کرد: سید خدا چگونه نماز می خواند؟ مدام طنین این سئوال، کنجکاوم می کرد تا از اسرار نماز این سید و عارف اطلاع پیدا کنم و چگو نگی آن را دریابم. بنابراین یک شب بدون این که کسی متوجه شود، سید را پیدا کردم. آهسته آهسته به دنبالش گام بر داشتم ...» آنچه خواندید گزیده ایی از خاطرات "حجت الاسلام شیر مردی" همرزم شهید "سید کمال فاضلی دهکردی " است که در پایگاه خبری نوید شاهد چهارمحال و بختیاری منتشر می شود.
سید خدا چگونه نماز می خواند

به گزارش نويد شاهد چهارمحال و بختياري؛ شهید سید کمال فاضلی دهکردی بیست و ششم تیر ،1342 در شهرستان شهرکرد به دنیا آمد. تا پایان دوره متوسطه در رشته فنی درس خواند و دیپلم گرفت. سال 1362 ازدواج کرد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و سوم بهمن،1364، همزمان با سالروز شهادت مادر بزرگوارش زهرا (س)، با سمت فرمانده گردان یازهرا در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به دست و سر، شهید شد. مزار او در بهشت دو معصوم زادگاهش قرار دارد. برادرش سید احمد نیز به شهادت رسید.

حجت الاسلام شیر مردی خاطرات "شهید فاضلی " را این گونه بیان می کند:
 یک شب مثل همیشه سید کمال برای خواندن نماز شب در دل تاریکی شب و با آرامی به سمت صحرا رفت و برادران رزمنده را برای لحظه ای، دقیقه ای و دنیایی تنها گذاشت. تنها با خود و خدای خود.
مدتها بود تمنای درونی ام را می شنیدم که تکرار می کرد: سید خدا چگونه نماز می خواند؟ مدام طنین این سئوال، کنجکاوم می کرد تا از اسرار نماز این سید و عارف اطلاع پیدا کنم و چگو نگی آن را دریابم. بنابراین آن شب بدون این که کسی متوجه شود ،سید را پیدا کردم. آهسته آهسته به دنبالش گام بر داشتم و او را دنبال کردم.

مدتی که راه رفتیم ،سید را دیدم که با سکوتی ژرف به آسمان می نگرد و چیز هایی زمزمه می کند .جلو تر رفتم تا چهره نورانی او رابهتر ببینم که مرا دید. انگار نگاهش چیزی رادر درونم شکست. مانده بودم حرکت و قصدم راچگونه توجیه کنم که خو دش بزرگوارانه به سخن آمد : «برادر ،عبادت خدا سر شار از ناگفته ها ست و مومن واقعی کسی است که در خلوت و تنهایی عبادت رادر یابد.»
انگار فهمیده بود که به نیت ( کنجکاوی) او را دنبال کرده ام. با دستپاچگی گفتم:حاجی می شود من هم با شما نماز شب بخوانم؟ لبخندی زد سپس آرام گفت: «نماز شب، گریه و ناله برای حق؛ درتنهایی بهتر است.» با این حرف، ناخواسته اشک در چشمانم حلقه زد. با خود گفتم :حاجی چیزی را می بیند که ما قادر به دیدن آن نیستیم ،چیزهایی درک می کند و می فهمد که ما هنوز یارای اندیشه آن را نداریم .

آنگاه گام های استوارش بود که به جلو حرکت کرد و در شب ناپدید شد .فردا صبح هنگام نماز چهره نورانی سید بر افروخته تر از پیش شده بود. چشمانش از گریه،سرخ و متورم شده بود .انگار ساعت ها گریه کرده بود.
خدایا آیا در آن ساعت ما را هم دعا کرده است …؟


منابع:
دايرة المعارف فرهنگ اعلام شهداي استان چهارمحال و بختياري
پرونده فرهنگي شهدا، اداره اسناد و انتشارات بنياد شهيد استان چهارمحال و بختياري



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده