گزیده‌ای از دفتر خاطرات شهید بهمن آقازاده

گزیده‌ای از دفتر خاطرات شهید بهمن آقازاده

بالاخره قایق‌ها یکی پس از دیگری وارد هورالعظیم می‌شدند و چون یکی از قایق‌ها سوراخ شده بود، دو نفر از حامل آن، به قایق ما وارد شدند. در این حال چون قایق ما بیش از حد ظرفیت نیرو سوار کرده بود در اثر یک حرکت قایق در آب فرو رفت و برادران یکی پس از دیگری در آب فرو رفتند. آب به قدری سرد و شور بود که بدن انسان از سوز سرما می سوخت.
گزیده خاطراتی از جانباز سرافراز محسن اسماعیل‎زاده/بخش اول

گزیده خاطراتی از جانباز سرافراز محسن اسماعیل‎زاده/بخش اول

وقتی محسن اسماعیل‌زاده در کلاس سوم ابتدایی درس می‌خواند، خانم معلم بی‌حجاب یا بد حجاب به آنها درس می‌داد. جرقه‌های انقلاب تازه زده می‌شد، بچه‌های بزرگتر برای اعتراض به این خانم معلم در وقت تنفس و زنگ تفریح شعارهای انقلابی و ضد رژیم سر می‌دادند. در واقع با صدای مردم راهپیمایی کننده در خیابان‌ها همراهی می‌کردند.
خاطرات مبارزه شهید جاوید محسنی در دوران انقلاب

خاطرات مبارزه شهید جاوید محسنی در دوران انقلاب

شهید جاوید محسنی آبان ماه سال 1338 در محله پیرشمس الدین اردبیل به دنیا آمد او همزمان با پایان تحصیلاتش به مبارزان دوران انقلاب پیوست در اصل این دوره بخش درخشان زندگی او به شمار می رود تا اینکه با پیوستن به جهادگران بی سنگر در نخستن ماه های دوران دفاع مقدس یعنی 24 آبانماه 1359 در زمان سقوط سوسنگرد به مقام عالی شهادت رسید.
شهید ابوالفضل پیرزاده به روایت فرزند

شهید ابوالفضل پیرزاده به روایت فرزند

فرزند شهید پیرزاده می گوید: با وجود اینکه شش ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم ولی همیشه وجودش را در زندگی ام می بینم و در تمام مشکلات دست مرا می گیرند.

خاطره کوتاه از شهید عباس بابایی از زبان همرزمش/ تازه وارد

خوب كه نگاه كردم ديدم لباس شهید بابايي سربازي نيست او لباس ساده بسيجي‌ها را پوشیده است.
خاطرای که ماندگار شد
بمناسبت هفته دفاع مقدس

خاطرای که ماندگار شد

سمت راست مان ارتفاعات بود و روبرو و زیر پای‌مان دشت. سوار بر تویوتاها رفته و اطراف کانی مانگا، ابتدای رودخانه قزلجه، پیاده شده بودیم. شاپور برزگر، حمید باکری و جواد صبور آنجا بودند. حمیدآقا یک بیسیم به پشت داشت و با شاپور حرف می زد. شاپور و حمیدآقا افتادند جلو تا ما را به آن¬طرف رودخانه ببرند. رودخانه قزلجه با آبی که در آن جریان داشت، پیچ می¬خورد و سمت پنجوین می¬رفت. از روی رودخانه که رد شدیم، بیسیم به صدا درآمد.
خاطره ای از آزاده سرافراز میراشرف حسینی «یار دبستانی من»

خاطره ای از آزاده سرافراز میراشرف حسینی «یار دبستانی من»

عباس بسیجی 16 ساله با چهره معصوم صدای زیبایی داشت وقتی از حفظ شروع به خواندن دعای کمیل می کرد همه بی اختیار با چهره ملتهب و گریان و دستان به التماس بلند شده با او هم نوا می شدیم.
خاطره ای از سردار رشید میرمحمود بنی هاشم از زبان همسرش
ستاره ای از کهکشان شهدا

خاطره ای از سردار رشید میرمحمود بنی هاشم از زبان همسرش

مرخص اش تمام شده بود و داشت آماده می شد برگردد. گفتم: " کاش به همان اندازه که وقتت را با دیگران سپری می کنی در خانه می ماندی." گفت: " به خانه شهید حسین اسدی برو و ببین همسر این شهید با چهار فرزندش چه کار می کند.
سحری در اسارت

سحری در اسارت

در دوران طلایی اسارت رزمندگان آزاده ایرانی در سخت ترین شرایط جوی و روحی روانی ماه رمضان روزه می گرفتند و بخش مهمی از خاطراتشان در این ایام مبارک شکل گرفته است.
داستان ( تقدیم به همه شهدای جزیره مجنون)

داستان «نوزده پرچم» ( تقدیم به همه شهدای جزیره مجنون)

دو ماه از آمدن ما به این جزیره می گذرد، پنج مهندس و پانزده سرباز که جایگزین یک تیم دیگر شدیم. پنجاه روز پیش آفتاب نزده، جزیره را در عرض بیست دقیقه دور زدیم. سی و نه روز پیش در یک حمله ی هوایی، اولین نفر از گروه ما کشته شد.
8 9 قبلی