مادر شهید «علیرضا خراط نژاد» روایت میکند: «یک روز علیرضا میآید خانه و لای قرآنش را باز میکند و پارچهی سبزی را برمیدارد و قدری از آن قیچی میکند و با خود به بیرون میبرد.»
همرزم شهید «عبدالکریم پور مقامی» روایت میکند: «وقتی آخرین مین را خنثی میکرد فرمانده محور و دیگر رزمندگان منتظر جشن پاکسازی منطقه و کلید فتح عبور و حمله به قلب دشمن بودیم. او با چهرهای شاد و خندان و رضایت از پاکسازی میدان مین رو به من کرد، خندید و گفت: «آخرین مین است خدا کند تله گذاری نباشد.»
همرزم شهید «صحنعلی تاراس» میگوید: «آن پاسدار دلاور که به راستی سری نترس داشت با شجاعت تمام به پشت سنگر نفوذ کرد و نارنجکی به درون سنگر پرتاب کرد، لحظاتی بعد سنگر به تلی از خاک تبدیل شد، اما خودش هدف تیر کالیبر دشمن قرار گرفت و سرود سرخ شهادت سر داد و در زمره عاشوریان قرار گرفت.»
همسر شهيد «محمد کیهانی» ميگويد: «وقتی به زیارت امام رضا (ع) رفتیم به یکباره که از حرم بیرون آمدیم، نگاهش کردم همه محاسنش از شدت گریه و زاری خیس شده بود. به او گفتم: من را آوردی زیارت یا آمدهای کار خودت را پیش امام رضا (ع) پیش ببری، به من نگاهی کرد و لبخندی زد گفت: «شرمندهام برایت جبران میکنم.» در ادامه خاطرات شهید محمد کیهانی را از زبان همسرش در نوید شاهد بخوانید.
همرزم شهید «سلطانعلی شاه محمدی» میگوید: «آتش دشمن زیاد بود و ما هم به شدت مشغول نبردی تنگاتنگ برای تصرف منطقه نون ۱۴ بودیم. از فرط تشنگی کم کم داشتیم از پا میافتادیم. قمقمهها خالی بود و آب توی منطقه نبود. باید یکی میرفت و از عقبه منطقهی درگیری آب میآورد. در آن هیر و ویر عملیات، سلطانعلی را دیدم که راه افتاد سمت عقب و گفت: «من میرم آب بیارم.»
مادر شهید «علیرضا احمدی قلعه چیتی» میگوید: «همان شبی که علی شهید شده بود و من از شهادتش بی خبر بودم، در خواب دیدم که سر حسین پسر دیگرم به وسیله یک تیرآهن شکسته شده است. من که شروع به بی تابی و بی قراری کردم دیدم علی آمد و گفت: «مادر جان چه شده است چرا بی تابی میکنی حسین که چیزیش نیست، نگاه کن سر من شکسته است. نگران نباش حسین سالم است.» در ادامه نوید شاهد شما را به خواندن خاطرات این شهید والامقام دعوت میکند.
هم رزم شهید «محمدرضا آل عبدی» میگوید: «از ستاد بیرون آمدم که چشمم افتاد به محمدرضا، تعجب کردم جلوی درب ستاد ایستاده بود و داشت قدم میزد. نزدیکش رفتم و از او پرسیدم: «تو که هنوز اینجایی چرا نرفتی خونه؟!» همان لبخند زیبای همیشگیاش را انداخت بین صورتش و گفت: «خیلی وقته اینجام» تعجبم بیشتر شد و پرسیدم: «جلسه که یه ساعته تموم شده، کاری داری موندی اینجا؟» گفت: «نه چه کاری، یه ساعته منتظرم یکی پیدا بشه منو برسونه خونه.»
همرزم شهید «حمیدرضا مرساق» میگوید: «حمیدرضا آرام و سربه زیر به سمت من آمد. ناراحتی از چهرهاش میبارد. سرش را بلند میکند و با صدایی غم گرفته، گفت: «محمد ی مشکل برام پیش اومده، یه گناهی کردم که نمیدونم چیکار باید بکنم، چطور باید حلالیت بطلبم و چطوری باید جبران کنم.»
همرزم شهید «غلامعلی مهران زاده» میگوید: «برای رفتن غلامعلی صندلی جلو نشست و برای برگشت هنگام غروب من جلو صندلی وانت نشستم به او گفتم: «غلامعلی بیا جلو بنشین» گفت: «نه نوبت من است که عقب بنشینم» گفتم: «بیا با تو کار دارم.» آمد و صندلی جلو کنار من نشست، تقریبا تمام مسیر خرمشهر تا پادگان حمید با هم صحبت کردیم. حدود ۸ کیلومتر مانده به محل استقرارمان گفت: «صبر کن من میروم عقب مینشینم گفتم: «رسیدیم نمیخواهد» گفت: «نه این طور درست نیست نوبت من است که عقب بنشینم.»
دوست شهید «اسماعیل علی بخشی» میگوید: «چند نفری را که قدشان اندازه من و اسماعیل بود از صف نیروهای اعزامی بیرون کشیدند، اسماعیل نگاهی به من کرد و گفت: «من را نیز برمیگردانند.» در یک آن فکری به ذهنش خورد. گفت: «من میروم دستشویی و برمیگردم.» رفت و بعد از آمدن قدش از من بلندتر بود. بعد فهمیدم که روزنامههایی را تا کرده و داخل کفشهایش گذاشته تا قدش بلندتر شود و نتوانند او را از صف بیرون بکشند.» در ادامه خاطرات شهید اسماعیل علی بخشی را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.