عطر چادر مادر
روایتی از شهید «محمود سعادتی زارع» به نقل از مادرش؛

عطر چادر مادر

مادر شهید «محمود سعادتی زارع» می‌گوید: «برایش سخت بود که شب‌ها برای خوابیدن کنارم نباشد و به سختی خوابش می‌گرفت اذیت بود از طرفی هم غرورش اجازه نمی‌داد این سختی و ناراحتی اش را ابراز کند. پس از مدتی متوجه شدم بدون اینکه من و برادرانش متوجه شویم موقع خواب یکی از چادرهایم را برمی دارد و کنارش می‌گذارد تا خوابش بگیرد.»
روایتی از پیکر ناقص شهید «قربانعلی موری بازفتی» به نقل از همرزمش

روایتی از پیکر ناقص شهید «قربانعلی موری بازفتی» به نقل از همرزمش

هم رزم شهید «قربانعلی موری بازفتی» می‌گوید: زمانی که توپخانه ارتش طبق برنامه و گرای دیده بان خودشان به خط عراق شلیک می‌کرد به علت اشتباه در محاسبات و فاصله کم بین نیرو‌های خودی عراقی متاسفانه یکی از گلوله‌ها به سنگر کمین خودی می‌خورد که یک نفر داخل کمین و یک نفر دیگر که بیرون سنگر کمین بود شهید می‌شوند. قبل از اینکه ما وارد خط بشویم ماشین تویوتای حامل پیکر‌های شهدا از خط پدافندی به عقب رفته بود. شهیدی که بر اثر اصابت توپ دستش قطع شده بود قبل از انتقالش به عقب همه اطراف را گشتیم، نتوانستیم دستش را پیدا کنیم، ناچار شدیم دو پیکر شهید را عقب تویوتا بگذاریم و آنها را انتقال دهیم.»
«حرمت اسیر»
مجموعه خاطرات شهید علی چناری(قسمت سوم)

«حرمت اسیر»

«علی همیشه حواسش به اسرای عراقی بود. حتی با جنازه‌های عراقی‌ها هم با احترام برخورد می‌کرد. برخی اوقات که جنازه عراقی بر زمین می‌ماند، دستور می‌داد که آنها  را به خاک بسپاریم. علی در این باره می‌گفت: «خدا را خوش نمی‌آید روی زمین بمانند باید حرمت اسرا را داشته باشیم...» در ادامه مجموعه خاطرات این شهید بزرگوار را از زبان همرزمانش در نوید شاهد بخوانید.
«می‌خواهم شهيد شوم»
خاطرات/

«می‌خواهم شهيد شوم»

«يک شب كه رستم در حال خواندن نماز شب بود، من به خواب رفتم. وقتی كه من بيدار شدم او نمازش را تمام كرده بود و خوابيده بود. نگاه به صورتش كردم ديدم يک نور عجيبی از صورتش می تابد. وقتی آن نور را ديدم گريه ام گرفت. رستم با گريه من بيدار شد و با حالت تعجب گفت: چه شده است؟ به او گفتم: صورتت نورانی شده است. خنديد و گفت: می خواهم شهيد شوم...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همسرش در نوید شاهد بخوانید‌.
«آن خربزه های شیرین»
مجموعه خاطرات شهید علی چناری(قسمت دوم)

«آن خربزه های شیرین»

«در دوران نوجوانی، یک روز با علی برای کار در مزرعه راهی صحرا شدیم، در کنار زراعت، خربزه کاشته بودند. من با رفتار کودکانه یکی از خربز‌ها را از بوته جدا کردم. ناگهان علی با صدای بلند فریاد زد که حرام است و شاید صاحبش راضی نباشد. نگذاشت لب به خربزه بزنم. آن را گذاشت توی مزرعه و برگشتیم...» در ادامه مجموعه خاطرات این شهید بزرگوار را از زبان دوست و همرزمش«عبدالرضا احدی» در نوید شاهد بخوانید.
در نور مهتاب
مجموعه خاطرات شهید علی چناری (قسمت اول)

در نور مهتاب

«جناب فرمانده! من بچه همین منطقه هستم! اینجا سراسر تپه ماهور است. این شب ها، ماهتابی است. نور مهتاب دقیقاً به صورت ما می‌تابد، در حالی که شما به علت این که نیروهای دشمن پشت به نور ماه هستند، تنها شبحی از آنان را می‌بینید. با تابش ماه به تپه ماهورها و انعکاس آن در صورت شما نیروهای عراقی به وضوح شما را تشخیص داده و روی شما آتش گشوده بودند و دلیل مخالفت من با اجرای تک مورد نظر شما همین بود.» در ادامه مجموعه خاطرات این شهید بزرگوار را از زبان همرزمانش در نوید شاهد بخوانید.
امتحان گرفتن از بابا

امتحان گرفتن از بابا

«دیشب موقع گشت و نگهبانی، یه نفر بود که به سمتمون سنگ پرت می‌کرد! نمی دونم منظورش چی بود و می‌خواست چیکار کنه؟!» ناگهان صدای خنده محمدکاظم بلند شد و گفت: «خودم بودم! می‌خواستم ببینم چقدر حواستون به کارِتون هست؟!» بچه ی چهارده ساله از بابایش امتحان گرفته بود...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
«برای دخترم سمیه»

«برای دخترم سمیه»

«علیرضا که تازه خدا دختری به او داد و دختر دار شده بود بسیار خوشحال بود. گلوله ای در قبضه آرپی جی گذاشت و فریاد زد: «اینم واسه دخترم سمیه...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان هم رزمش در نوید شاهد بخوانید‌.
خاطرات/ پرواز

خاطرات/ پرواز

«در شب عملیات والفجر ۸ بعد از عبور از خط دشمن و در حال پاکسازی سنگر‌های پشت خط بودیم. حمید حویزی که از جلوداران بود را دیدم که در تاریکی شب بر روی زمین افتاده بود. پرسیدم شهید شده است؟ با ناله ای ضعیف به من فهماند که نه من زنده ام... » در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
به تنهایی کار سه نفر را انجام می‌داد

به تنهایی کار سه نفر را انجام می‌داد

«نوبت به پست من رسیده بود حدود ساعت ۲ یا سه نیمه شب با صدای شلیک قبضه بیدار شدم. چراغ قوه را انداختم روی صورت بچه هایی که از خستگی ولو روی زمین ولو شده بودنددر بین بچه‌ها فقط «جمعه نعمت زاده» نبود. راه افتادم سمت قبضه و دیدم که تنهایی مشغول شلیک است، با بی سیم‌ گرا می‌گیرد، قبضه را آماده می‌کند و از سنگر مهمات گلوله می‌آورد و شلیک می‌کند این یعنی که داشت کار سه نفر را همزمان انجام می‌داد...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید‌.
بعدی 7 8 9 10 قبلی