گلوله ساواک، استخوان پای راستم را خورد کرد
گفتگوی نوید شاهد با اولین جانباز مبارز انقلابی گیلانغرب:

گلوله ساواک، استخوان پای راستم را خورد کرد

اولین جانباز مبارز انقلابی در گیلانغرب بیان کرد: در تظاهرات خیابانی با یکی از نیروهای ساواک مواجه شدم هیچ وسیله دفاعی نداشتم جز یک تیر و کمان که با آن گوش ساواکی را بریدم که عصبانی شد و با شلیک گلوله، استخوان یکی از پاهایم را خورد کرد و من در آن سال یکی از پاهایم را از دست دادم.
شهادت مظلومانه به دست رژیم پهلوی هیچگاه فراموش نمی‌شود
گفتگو با خواهر اولین شهید انقلاب شهرستان گیلانغرب؛

شهادت مظلومانه به دست رژیم پهلوی هیچگاه فراموش نمی‌شود

خواهر شهید« اله داد الفتی»، گفت: یکی از برادرانم که آن زمان 10 سال بیشتر نداشت برایمان تعریف می کرد که به هنگام انتقال پیکر شهید از سرپل ذهاب به روستا کفش های شهید را در دست گرفته بودم و بارها زمین افتادم تا پیکرش را به خانه رساندیم، روز بسیار تلخی بود که با گذشت حدود ۴۰ سال از آن روز هنوز فراموش نکرده ایم.
عشق به امام (ره) رزمنده‌ها را به سمت جبهه‌ها می‌کشاند
گفتگوی نوید شاهد با جانباز و برادر شهید «صفر کلوندی»؛

عشق به امام (ره) رزمنده‌ها را به سمت جبهه‌ها می‌کشاند

جانباز کرمانشاهی می‌گوید: شور و هیجان و روحیه رزمنده ها را در جبهه به راحتی می توانستی ببینی از همه قشرها از پیر و جوان حتی نوجوانان که با عشق به امام (ره) و دفاع از آب و خاک، میهن و ارزش های اسلامی در جبهه ها حضور داشتند.
پدرم 48 ساعت در سَردخانه زنده ماند!
روایتی خواندنی از فرزند جانباز «محمود فضلعلی»؛

پدرم 48 ساعت در سَردخانه زنده ماند!

فرزند جانباز «محمود فضلعلی»، می گوید: پدرم را از عمق دره به کنار جاده منتقل می کنند ولی علائم حیاتی ندارد. فکر می کنند که شهید شده است. او را به سردخانه تعاون کرمانشاه تحویل می دهند. 48 ساعت در کنار شهدای سردخانه می ماند تا این که در جابه جایی متوجه می شوند که احتمالا او زنده است. به دستور مقامات جنازه را به این بیمارستان منتقل می کنند.
برای همیشه سایه پدر را با خود دارم
روایتی خواندنی از دختر آزاده شهید «عبدالعلی کرماجانی»؛

برای همیشه سایه پدر را با خود دارم

دختر آزاده شهید «عبدالعلی کرماجانی» می گوید: آری خوب به یاد دارم، هنوز و برای همیشه سایه پدر را با خود دارم مثل همان کلاس اول ابتدایی که دست در دستان پدر به مدرسه می رفتم و برمی گشتم.
همچنان بدون پاهایم زندگی می‌کنم
روایتی خواندنی از بانوی جانباز کرمانشاهی؛

همچنان بدون پاهایم زندگی می‌کنم

بانوی جانباز کرمانشاهی می گوید: در بمباران هوایی دشمن بعثی به مناطق مسکونی، یکی از پایم را از دست دادم و دیگر پایم هم در حال عفونت کردن بود که پزشکان مجبور به قطع پای دیگرم شدند و در طول این سال ها با صبر و شکیبایی همسرم زندگی می کنم و همچنان زندگی ادامه دارد.
آخرین فریاد
روایتی از بانوی جانباز کرمانشاهی؛

آخرین فریاد

بانوی جانباز کرمانشاهی، می گوید: با اعضای خانواده ام در خانه نشسته بودیم که منزل ما مورد اصابت راکت هواپیماها قرار گرفت. از بالای آوار صدای مردم را شنیدم که برای کمک آمده بودند. تصمیم گرفتم فریاد بزنم. با خودم گفتم: شاید این آخرین فریاد من باشد پس تمام توانم را جمع کردم و تا آنجا که قدرت داشتم فریاد کشیدم.
شنیدن خبر شهادت احمد، برایم تولدی تازه بود
روایتی خواندنی از بانوی جانباز و مادر شهید «احمد بیگداشتی»؛

شنیدن خبر شهادت احمد، برایم تولدی تازه بود

مادر شهید «احمد بیگداشتی»، گفت: 21 روز از آغاز سال 1367 می گذشت. طبیعت سرخوش و مغرور از تولدی دوباره جلوگیری می کرد که خبر تولدی تازه را برایم آوردند پسر بزرگم در جبهه های نبرد حق علیه باطل به شهادت رسیده بود.
روایت بانوی بازمانده از یک خانواده در بمباران هوایی کرمانشاه/ چَشمم کجاست!

روایت بانوی بازمانده از یک خانواده در بمباران هوایی کرمانشاه/ چَشمم کجاست!

بانوی جانباز کرمانشاه در روایتی می گوید: من حدود دو ماه بی هوش بودم، از روی تخت نمی توانستم پایین بیایم، وقتی می خواستم مرخص شوم در آینه چهره ی خودم را نگاه کردم، بی اراده جیغ کشیدم دکترها و پرستارها دور من جمع شدند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاده است؟ من که خودم را در آینه دیده بودم با گریه و زاری از آن ها پرسیدم: چرا اینطوری شده ام؟ پس چَشمم کو؟
فرزندم، سرباز خنده‌رویِ جبهه ها بود
گفتگو با مادر شهید «سید محمد اله وردی»؛

فرزندم، سرباز خنده‌رویِ جبهه ها بود

مادر شهید «سید محمد اله وردی» گفت: ایشان هرجا قدم می گذاشت سعی می کرد فضایی صمیمی، شاد و به دور از دلزدگی و دلبستگی به امورات دنیوی ایجاد کند به گفته ی همرزمانش وقتی که زمان کوتاهی برای استراحت پیش می آمد ایشان سعی می کرد تا لحظه ای شاد و مفرح و خوشایند فراهم کند و گل لبخند روی لبان دوستان و همرزمانش بنشاند.
بعدی 4 5 6 7 قبلی