کشاورزی با زبان روزه
خاطره‌ای به روایت خواهر شهید؛

کشاورزی با زبان روزه

شهید «علی فتح» از مدرسه که به خانه می‌آمد مستقیم می‌رفت در زمین کشاورزی و به پدرم کمک می‌کرد. مادرم می‌گفت: «پسرم روزه ای بیا یکم استراحت کن هوا خیلی گرم است پدرت هم راضی نیست در این هوای گرم با زبان روزه این قدر کار کنی..» ادامه خاطرات شهید فتح علی خادمی را از زبان خواهرش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/عطر یخ

خاطرات/عطر یخ

«یک روز که در دفتر ستاد نشسته بودم ناگهان بوی ملایم عطر یخ که فرشاد خود را با آن معطر می کرد به مشام من رسید از خواهرانی که در ستاد بودند پرسیدم کسی از شما این بوی عطر را استشمام میکند؟ گفتند: نه .... » در ادامه خاطرات شهید جاویدالاثر فرشاد مرعشی نژاد را از مادرش در نوید شاهد بخوانید.
آخرین باری است که به خانه بر می گردم
خاطرات/

آخرین باری است که به خانه بر می گردم

«جمشید، گوشه ای ازاتاق نشسته است و زل زده است به دختر کوچکش و بی مقدمه می گوید: «دوست دارم برای آخرین بار، سیر او را نگاه کنم». همسرش می پرسد: «چرا آخرین بار؟» و سید زمزمه می کند که « به دلم گواهی شده است آخرین باری است که به خانه بر می گردم...» در ادامه خاطرات شهید سید جمشید صفویان را از زبان همسرش در نوید شاهد بخوانید.
سرکشی در سنگر عراقی ها
به روایت مادر شهید

سرکشی در سنگر عراقی ها

«با تعجب از بهروز پرسیدم: «اینها را از کجا آورده ای؟!» گفت: «به سرکشی سنگرهای عراقی رفته بودم تعدادی را کشتم و این وسایل را با خودم آوردم که شما باور کنید به سنگر عراقیها رفتم و سالم برگشتم..»در ادامه خاطرات شهید جاویدالاثر لشکر دره شوری را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
لحظه شهادت
به روایت همرزم شهید

لحظه شهادت

«در حال حرکت ستونی بودیم که ناگهان گلوله‌ی توپی نزدیک ما به زمین خورد من به هوا پرت شدم و به زمین خوردم بدنم گرم بود دیدم از کمرم خون می آید شهید سيف الله را دیدم آن طرف از من به فیض شهادت رسید بود...»در ادامه خاطرات شهید سيف الله آقاجاری را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
حنای عروسی
به روایت مادر شهید

حنای عروسی

«صبح که از خواب بلند شدم بسیار ناراحت بودم نمی دانستم باید چه کاری بکنم تا پسرم راضی و خوشحال باشد ناگهان صدای شلوغی از خانه همسایه شنیدم بیرون رفتم و سراغ گرفتم، دیدم عروسی پسر همسایه مان بود، خوشحال شدم رفتم به نیت پسرم حنا گرفتم و آن را درست کردم و به آنها دادم و گفتم: «به یاد پسر شهیدم به دستان عروس و داماد بگذارید.» در ادامه خاطرات شهید کیومرث چاری زاده را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
به مادر پیرمان فکر کن

به مادر پیرمان فکر کن

«از کار مسئولیت، برنامه ها و ماموریت هایش هیچ وقت حرف نمی زد هر از چندگاهی هم که توی خانه پیدایش می شد، به او می گفتم: «داداشم! عزیزم! تو رو خدا نری اون جلو جلوها! وضعیت تو با خیلی های دیگه فرق داره! یه پدر و مادر پیر داری که بهت احتیاج دارن!» می گفت: «جلو جلوها کجا بود؟ من پشت خطم، جلو نمی رم که! کار خاصی هم انجام نمی دم!»» در ادامه خاطرات شهید جاویدالاثر نادعلی سامانی را از زبان خواهرش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/باغچه گل

خاطرات/باغچه گل

«به خوبی خاطر دارم که شب قبل از شهادتش خواب دیدم که یکی از اقوام از باغچه ای که قربانعلی درست کرده بود می خواست یک گل زیبا را بچیند. رفتم و مانعش شدم و گفتم:«چطور دلت میاد این گلای قشنگ رو بچینی؟!» در ادامه خاطرات شهید قربانعلی سگوند (معتمدیان) را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
تو به خاطر مادر بمان
خاطرات/

تو به خاطر مادر بمان

«عبدالرحیم لبخندی زد و قدمی به جلو برداشت. برادر را در آغوش گرفت و در گوشش نجوا کرد. آره، من از حاجی خواستم که تو امشب نباشی چون من از این عملیات بر نمی گردم. نگران مادر هستم. تو به خاطر مادر بمان....»در ادامه خاطرات شهید عبدالرحیم بختیاری را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
«از امشب فقط یه خاطره می‌مونه»
خاطرات

«از امشب فقط یه خاطره می‌مونه»

«چند ساعت بدون وقفه راه می رفتیم؛ با همه ی امکانات فردی و یک پتو که برای جلوگیری از سرما دور خود پیچیده بودیم. مسافت خیلی زیاد بود، انتهای مسیر هم معلوم نبود. کم کم صدای اعتراض نیروها در می‌آمد ولی عبدالمحمد که در تمام این مدت در کنار من بود و پا به پای من بالا و پایین می رفت از همیشه سر حال‌تر و بشاش‌تر بنظر می رسید. به او گفتم: «عبدالمحمد انگار ازاین وضعیت شکایتی نداری؟!» عبدالمحمد گفت: «امشبم با همه ی سختی‌هاش می‌گذره! همونطور که دیروز و روزهای قبل گذشت! از امشب فقط تنها یه خاطره می مونه! ....» در ادامه خاطرات شهید عبدالمحمد خيرعلی مشاك زاده را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 10 11 12 13 قبلی