«آداب مسواک زدن در جبهه»

«آداب مسواک زدن در جبهه»

سردار شهید «حبیب الله شمایلی » قبل از عملیات فتح‌المبین شروع کرد به مسواک زدن از او پرسیدم که چه وقت مسواک زدن است؟ وی پاسخ داد: «دهان مجرای کلام خداست و باید همیشه پاک و تمیز باشد...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان دوستش در نوید شاهد بخوانید‌.
آرزو داشت پیکرش به ایران برنگردد

آرزو داشت پیکرش به ایران برنگردد

«بعد از شهادت مرا به ایران برنگردانید نمی خواهم هیچ زحمتی برای جهموری اسلامی داشته باشم. نمی‌دانست که او برای مردم ایران رحمت است نه زحمت. آرزو داشت پیکرش در سوریه بماند خودش دوست نداشت برگردد و خدا هم او را به آرزویش رساند.»در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همسرش در نوید شاهد بخوانید.
«شیرمرد»

«شیرمرد»

سردار شهید علیرضا کاوندی قلعه‌نو دست دو نفر را محکم گرفته بود و با خود می‌کشید و می‌گفت: «سارق هستند» حالا چطوری توی آن تاریکی چاقوهایشان را گرفته بود و دو نفرشان را با خود آورده بود خدا عالم است. برای خودش شیرمردی بود...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان دوستش در نوید شاهد بخوانید‌.
«شهردار شوخ طبع»

«شهردار شوخ طبع»

«بچه‌ها به او می‌گفتند شهردار چون هر چه می‌خواستند از غذا تا پوشاک‌ فراهم می‌کرد. از شوخی‌هايی هم كه برخی از ما با او می‌كرديم ناراحت نمی‌شد و فقط لبخند می‌زد..» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید‌.
مخالف رفتنش به سوریه بودم

مخالف رفتنش به سوریه بودم

«من مخالف رفتنش به سوریه بودم. بهش می‌گفتم: می‌خوای بری چیکار کنی؟ بمون ازدواج کن بچه‌هاتو بزرگ کن» ولی اون فقط می‌خندید و می گفت: «دوست دارم برم... » در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان خواهرش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/ نماز بر دیوار چین

خاطرات/ نماز بر دیوار چین

«پدرم برای فریضه نماز بسیار اهمیت قائل بود. در یکی از سفرهای کاری که به کشور چین رفته بود، در حین بازدید از دیوار چین متوجه شد وقت اذان است. در همان جا بلافاصله مهر و سجاده کوچکی که همیشه همراه داشت را روی زمین پهن کرد و مشغول به نماز و عبادت شد...»در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان فرزندش در نوید شاهد بخوانید‌.
«آن قدر می‌مانم تا شهید شوم»

«آن قدر می‌مانم تا شهید شوم»

«سید دری باز شده است برای شهادت، هشت سال دنبالش بودیم که راهمان بدهند و برویم آن طرف که نشد، الان که می‌شود من باید بروم. نمی‌خواهم این بار جا بمانم خیلی دلتنگ بچه ها هستم» بالاخره راهی منطقه شد و وقتی که می‌خواست به منطقه برود برگشت نگاهی به من انداخت و گفت: «سید من می‌روم و آن قدر می‌مانم تا شهید شوم» سپس کوله بارش را انداخت روی شانه‌اش و رفت. در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
«آرپی‌جی زن»
خاطرات/

«آرپی‌جی زن»

«قاسم از دور دیده بود که نادر زخمی شده بود به همین دلیل مثل یک آهوی تیز پا به طرفش دوید و اجازه نداد حتی برای لحظات کوتاه آرپی‌جی نادر به زمین بیفتد. هرچند در زدن آرپی‌چی خیلی کار کشته نبود اما به خوبی از عهده این مسئولیت برآمد...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/ بی‌تاب شهدا شده‌ام

خاطرات/ بی‌تاب شهدا شده‌ام

«پس از پایان دعا به شوخی به او گفتم: «بی‌تاب خانه و خانواده شده‌ای که اين‌گونه بی‌قراری می‌کنی.» شهید کریم‌داد نگاهی مهربانانه‌ای به من کرد و گفت: «نه بی‌تاب شهدا شده‌ام تمامی دوستانم رفتند و ما را جا گذاشتند، نگرانم، نکند خداوند ما را نپذیرفته است...» در ادامه خاطراتی از این شهید عزیز را از زبان همرزمانش بخوانید.
خاطرات/ «مخابرات‌چی»

خاطرات/ «مخابرات‌چی»

«رسته اصلی حسن در جبهه مخابرات‌چی بود، اما علاوه بر کوله پشتی سیستم مخابراتی یک تیربار با ٤٨٠ فشنگ همراه داشت و این در حالی بود که سهمیه هر یک از تیراندازها فقط ۱۵۰ فشنگ بود...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان همرزمش «محمدعلی باغدار» در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 8 9 10 11 قبلی