خاطرات/ «مرگ بر شاه»

خاطرات/ «مرگ بر شاه»

«قرار بر این بود در بین روضه با خاموش کردن فیوز برق مسجد علیه رژیم شاه شعار دهیم، با انجام این کار هیچکس جرات شعار دادن علیه شاه را نداشت.ناگهان در آن میان عبدالرضا با صدای بلند و فریاد زد «مرگ بر شاه» همه از ترس در جای خود میخکوب شدند...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان یکی از دوستانش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/ خودکار بیک

خاطرات/ خودکار بیک

«دبیر زبان برای ایجاد رقابت در درس انگلیسی مسابقه‌ای ترتیب داده بود به طوری که دو نفر از دانش‌آموزان پای تخته می‌فرستاد و آنها را وادار می‌کرد که از تمام درس زبان را از همدیگر سوال بپرسند و هر کدام پاسخ نداد یک خودکار بیک به عنوان باخت به دیگری بدهد...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان دوستش در نوید شاهد بخوانید.
«دا من زن می‌خوام»
خاطرات/

«دا من زن می‌خوام»

«گرم احوال‌پرسی بودم که صدای رضا از پشت گوشی با حیایی آمیخته با شرم گفت: «دا (مادر) من زن می خوام» و من به او قول دادم که پی‌گیر دختری خوب برای همسری‌اش باشم. به رضا زنگ زدم و گفتم: «که برای خواستگاری به رامهرمز رفته‌ام دختر شایسته‌ای را هم انتخاب کرده‌ام‌.» رضا گفت: «مادر من شرایطی دارم...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
خاطرات/ خوردن نان خشک

خاطرات/ خوردن نان خشک

«به مرخصی كه می‌آمد، می‌گفت: «مادر! اگه دوست داری من خوشحال باشم، یه دونه نون بذار بیرون تا خشک بشه، اونو بهم بده بخورم! روزی بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم: «پسر عزیزم، من این همه غذا درست می‌کنم، تو نون خشک بخوری؟! آخه این چه کاریه! من دلم اذیت میشه با این کارت!» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان مادرش در نوید شاهد بخوانید.
ویژگی خوبی که مهدی را بین بچه‌های مسجد ممتاز کرد

ویژگی خوبی که مهدی را بین بچه‌های مسجد ممتاز کرد

«مسئولیت پذیری از خصوصیات خوب مهدی بود که بین بچه‌های مسجد او را ممتاز و برتر کرده بود. به عنوان مثال در ایام تعطیلات نوروزی که اردوهای مسجد برگزار می شد، مهدی بیشترین مسئولیت را برعهده داشت...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان خواهرش در نوید شاهد بخوانید.
قرار بود کنکور پزشکی بدهد
خاطرات/

قرار بود کنکور پزشکی بدهد

«پرسیدم: حسین این نصفه شبی چی می‌خونی؟ با خنده گفت: زیست شناسی!!! آنجا فهمیدم که حسین چه علاقه و همتی بلند دارد. عشق حسین درس بود. قرار بود کنکور پزشکی بدهد و بشود آقای دکتر!» در ادامه خاطرات شهید محمدحسین انجیری زاده را از زبان دوست و همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
عشق به اهل بیت (ع)
خاطرات/

عشق به اهل بیت (ع)

«گفتم: چه شده است، چرا گریه می کنی؟! محمدرضا سرش را بالا آورد و گفت: یاد اهل بیت امام حسین(ع) افتادم، آیا حضرت زینب(س) و اهل بیت(ع) در زمستان به شام آمدند یا تابستان، در این سرما چه بر سر اهل بیت حسین(ع) گذشت…» در ادامه خاطرات شهید محمد رضا علیخانی را از زبان همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
نمی خواهم حسرت به دل باشم!

نمی خواهم حسرت به دل باشم!

«از او پرسیدم: «خب کیارش؟! برا چی مرخصی نمی رفتی؟» گفت: « نمی خوام یه ساعت جبهه رو هم از دست بدم! همه اش ترسم اینه که این جنگ تموم بشه و من کمتر از این فرصت استفاده کرده باشم! مرخصی نمی رم که بعداً حسرت نخورم چرا کمتر موندم تو منطقه و بین اون همه آدم آسمونی!»در ادامه خاطرات شهید کیارش نظری نژاد را از زبان دوست و همرزمش در نوید شاهد بخوانید.
عروس بهشتی ابوالقاسم
خاطره‌ای به روایت از خواهر شهید؛

عروس بهشتی ابوالقاسم

«اشک در چشمانش جمع شد و ادامه داد: «میگه این آخرین باریه که منو می بینی، این بار که به جبهه برم شهید می شم اگر می‌خواهی عقدمون رو بهم بزنیم تا تو آزاد باشی اگر هم قصد جدا شدن از من را نداری و می‌خواهی به پای من بمانی میشی عروس بهشتی ام ...» در ادامه خاطره این شهید بزرگوار را از زبان خواهرش در نوید شاد بخوانید.
دیدار آخر
خاطره‌ای به روایت خواهر شهید؛

دیدار آخر

«بهش گفتم کی برمی‌گردی گفت: «الان که باید برم عملیات هست، انشاالله پانزده روز دیگر می‌آیم...» دیگر هرگز برادرم را ندیدم و در همان عملیات شهید شد و این آخرین دیدار ما بود...». در ادامه خاطرات شهید لطف الله دهشی را از زبان خواهرش در نوید شاهد بخوانید.
بعدی 9 10 11 12 قبلی