تعداد بازدید: ۷۴۱
نوید شاهد - آنچه در ادامه می خوانید بخشی از خاطرات طنز و شوخ طبعی های شهدای بروجن در دوران دفاع مقدس است.

به گزارش نوید شاهد چهارمحال و بختیاری؛ به بهانه چهلمین سالگرد دفاع مقدس بخشی از خاطرات طنز و شوخ طبعی های شهدای بروجن در جبهه را در ادامه منتشر می کند.

 

شهید شاهمرادی از هر وسیله ای برای تقویت روحیه جبهه ها استفاده می کرد. از آنجا که خیلی شوخ طبع بود.  یک روز به من گفت: فلانی برو چند تا پفک بخر برای من بیاور من خیلی به پفک علاقه دارم.

توی منطقه بودیم عراقی ها خمپاره می ریختند روی سر ما، شهید شاهمرادی پرید توی سنگر و از دریچه سنگر مشتش را گره کرد و داد زد جنگ جنگ تا پیروزی، یکی از بچه ها به شوخی گفت: شاهمراد اگر مردی بیا بیرون. شاهمراد گفت: «من در همین جا هم پدر صدام را در آورده ام و در می آورم.»

شهید شاهمرادی شوخی های مختلفی می کرد یک بار من و شهید علیرضا سلطانی و شاهمراد با ماشین رفتیم خرمشهر. در حین برگشتن شاهمراد ماشین را برداشت و آرام آرام حرکت کرد. ما هم پشت سر او رفتیم تا یک قسمتی که جلو رفتیم شاهمراد گاز ماشین را گرفت و به سرعت رفت طرف مقر. ما هم از سر راه خرمشهر تا مقرمان پیاده آمدیم.
 

شهیدعبدالعظیم خلیل زاده خیلی کم سن و سال بود و شیطنت زیاد می کرد. به همین خاطر وقتی بچه ها به شهر اهواز می رفتند از آنجا سوتک های پهنی با تصویر پسر شجاع که تازه به بازار آمده بود یا پفک نمکی برای او به شوخی سوغاتی می آوردند.

 

شهید سعادت الله جباری، خیلی شوخ طبع بود. او عادت داشت برای درست کردن چایی خرج آر پی جی و مین را مثل کالباس می گذاشت زیر کتری و آب سریعاً به جوش می آمد یا برای کباب کردن، نفت روی لوله می ریخت همین طور که نفت روی لوله می سوخت، شهید مشغول کباب کردن می شد.
 

شهید مرتضی اسماعیل زاده اهل شوخی بود. گاهی در شوخی هایش از اصطلاح "تخریب " که خودش عضو گروه تخریب بود، استفاده می کرد. مرتضی می گفت: می روم پل صراط را منفجر می کنم و به هر زحمتی است اگر می خواهند من را راه ندهند یک چاشنی می برم و اگر راهم ندهند پل را منفجر می کنم و جلوی بهشت را مین کاری می کنم.

شهید مرتضی اسماعیل زاده دوست داشت همیشه کار را برای خدا انجام دهد و هر بار که می خواستند با او مصاحبه کنند به هر صورتی بود از زیر مصاحبه شانه خالی می کرد. حتی یک بار وقتی دو تا خبر نگار که از تهران آمده بودند و می خواستند برای صدا و سیما گزارش تهیه کنند به واحد تخریب آمدند. بچه ها هم مرتضی را برای مصاحبه معرفی می کردند. آنها مقدمات کار را فراهم ساختند. شهید اسماعیل زاده اول خیلی متین و رسمی با آنها صحبت کرد و کم کم به جاده خاکی زد و با شوخی و طنزپرانی مصاحبه را نیمه تمام رها کرد و هم خبر نگاران را سر کار گذاشت و هم به آنها فهماند که مصاحبه بی مصاحبه.

شهید محمدرضا حبیبی اهل شوخی بود. یک بار افتاده بود توی رودخانه داشت غرق می شد. وقتی او را نجات دادند گفت: خدایا شکر خوب شد غرق نشدم والا مرا به عنوان شهید می بردند بروجن، ننه ام می گفت این که تیر نخورده! این چه شهیدی است.


شهید عبدالله احمدی مریض شده بود؛ دکتر به او گفته بود که باید مایعات زیاد بخوری. توی مقر وقتی این قضیه را فهمیدند هر وقت مایعات می رسید همه داد می زدند عبدالله مایعات و کم کم این اسم روی او ماند.

شهید بهرام شفیعی با وجود کم سن و سالی اما شیطنت و شوخی خاصی داشت. وقتی که می رفت جبهه یک قلوه سنگ با خودش برد گفت: آنجا به درد می خورد.

 

شهید حسن اسماعیلی که توی موتوری سپاه کار می کرد. سواد نداشت ولی صفای خاصی داشت. یک بار توی ماه رمضان شربت آب لیمو درست کرده بود و می گفت موتوری مکتبی است. بیایید شربت بخورید و بچه ها هم به شربت او رحم نمی کردند.

وقتی که یک گروهان نود نفره از بروجن رفتیم شب ها و عصر ها روی پشت بام می نشستیم و آجیل و گز می خوردیم. یک بار شهید یعقوب شجاعی که اهل شوخی بود گفت حساب کنید نود تا شهید بیارند توی بروجن چه می شود چند روز بعد یک گروهان نود نفره دیگر به ما ملحق شد. شهید یعقوب دوباره گفت: خوب شد حالا حساب کنید اگر ۱۸۰ نفر شهید شوند بروجن جا کم می آورد.

توی منطقه بودیم دوتا لشکر را هواپیما های عراق بمباران کردند که لشکر ما یکی از دو لشکر بود یک روحانی بود که توی آن وضعیت که خیلی ها شهید و زخمی شده بودند و روحیه ها به هم ریخته بود همه را دور خودش جمع کرد بچه ها بیایید ببینید من یک ماشین گیرم آمد. یکی پرسید چطوری حاج آقا گفت: شاید داداش من شهیدشده باشد و من صاحب یک ماشین شده باشم. یکی از بچه های گردان که برادرش توی آن لشکر بود گفت حاج آقا حالا که می روی ببین من هم صاحب ماشین شدم با این ترفند و شوخی حاج آقا دوباره روحیه ها شاداب شد.

شهید مقنع از بچه های بااخلاص و با صفای تیران و کروند بود. خصوصیت ویژه ای داشت. اگر سنگری را درست می کردند ولی سنگر به دلایلی بر پا نمی شد یا خراب می شد کافی بود شهید مقنع بیاید به آن پا بزند بعد از آن سنگر مستحکم و پا بر جا می شد.

بچه ها به شوخی به محسن برجیان می گفتند که تو با هر کس عکس بگیری شهید می شود و واقعاً هم همین طور بود و چند وقت بعد هم خودش به کاروان شهدا پیوست.

منبع: پایگاه خبری تحلیلی کلار،

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده