شهید حسنعلی آقایی از زبان دوستان

شهید حسنعلی آقایی از زبان دوستان

از جمله صفات بارز ايشان كم گويي و خوب گويي ايشان بود . بطوريكه بعد از شهادت ايشان معلوم گرديد كه چندين بار زخمي شد و حتی به اسارت درآمد وآزاد شد .
شهادت پسرم را حس کردم . . .
خاطره پدر شهید مسعود ابراهیمی

شهادت پسرم را حس کردم . . .

خدایا آنها که به جبهه می روند چه طور به شهادت می رسند ، چکار می کنند که شهید می شوند ، چجوری شهید میشن ، که در عالم رویا ناگهان تیری به کمرم خورد و از خواب بیدار شدم .
یکی از شاخه های این گل را بیاورید سر مزارم
پیشگویی شهید اسماعیل آفایی از زبان برادرش

یکی از شاخه های این گل را بیاورید سر مزارم

این نهال را که می کارم ، سال آینده گل خواهد داد . اما وقتی این نهال گل می دهد من دیگه نیستم . ازتون میخوام یک شاخه از گل هایش را بیاورید سر مزارم .
شهید قدرت الله سمیع از زبان پدر

شهید قدرت الله سمیع از زبان پدر

دو برادرش شهید شده بودند ، بی تاب شده و همه کارش گریه بود به نحو احسن چون دو برادرش به نام عبدالله و ولی الله به شهادت رسید .
وداع عاشقانه
خاطره همسر شهید آیت آزاد

وداع عاشقانه

نمي تونستم داخل چشمات نگاه کنم ، حس مي کردم ناراحت مي شوي ! این برای آخرین بار بود که با او صحبت کردم و برای همیشه محروم از شنیدن صدایش !!!
منتظر مي مانم تا پسرم از جبهه برگردد
شهید خدا کرم آقا بابايي از زبان دوستان

منتظر مي مانم تا پسرم از جبهه برگردد

چهره اي آفتاب خورده و اندامي خسته و استخواني، هنوز گرد و خاک زمين هاي کشاورزي بر صورت و لب هاي او وجود داشت. با همان لباس هاي کشاورزي آمده بود و در عين حال درونش هياهو و غوغا بود، انقلاب بود، او يک انقلابي بود چرا که انقلابي بودن ابتدا در درونش و فکرش بوجود آمده بود.
شهید ابوالحسنی الگوی سادگی و ساده زیستی
سرداري كه هيچ گاه ادعای فرمانده نکرد

شهید ابوالحسنی الگوی سادگی و ساده زیستی

جبهه ها در 8 سال دفاع مقدس راههای به خدا رسیدن را به ما آموخت ، محل آموختن درس ایثار و شهادت بود .
نیایش شهید احمدرضا داتلی بیگی
در کارها فقط خدا را در نظر بگیرید

نیایش شهید احمدرضا داتلی بیگی

اى كه همه چيزم بيادت هست، به يادم باش، كه بى تو هيچ و پوچ خواهم بود .
والفجرمقدماتی  5
✍ راوی فرمانده غدیرعلی_قصری

والفجرمقدماتی 5

ما هم مانند دیگر یگانها منتظر بودیم که عملیات شروع بشود. حدودا 3 ماه بود که برای انجام این عملیات زحمت کشیده بودیم. کل بدنه سپاه درگیر شده بودند و به همین سادگی نبود که عملیات بدلیل وجود و ایجاد موانع دشمن متوقف شود .
عملیات_بدر17
✍ راوی تخریبچی مصطفی ضیاء

عملیات_بدر17

محسن اکبریان بود ، مهتاب روی صورتش افتاده بود ، چهره اش خیلی جذاب و گل انداخته بود ، اسمم را صدا زد وگفت دارم شهید می شوم ، گفتم اسلحه ات را بینداز و خودت را روی آب شناور کن ، گفت رمق و توان شنا کردن ندارم..
بعدی 2 3 4 5 قبلی