از سنگر مدرسه تا دانشگاه معرفت ساز جبهه افتخار معلم

افتخار معلم
پس از شهادت دخترم، یکی از معلمان او گفت:سرکلاس تازه درس جدید را تمام کرده بودم. هر وقت درس می دادم، می گفتم: بچه ها چه کسی میتواند درس جدید را توضیح بدهد؟ فوراً لیلی دستش را بلند می کرد و پای تخته سیاه توضیح میداد. اما آن روز هرچه تکرار کردم، سرش را پائین انداخته و سکوت کرده بود. یکی از همکلاسی هایش گفت: آموزگار، لیلی پاهایش برهنه است و کفش ندارد. خیلی تعجب کردم. گفتم لیلی جان پس کفش هایت چی شد؟ بازهم سکوت کرد. همان همکلاسی اش گفت: اجازه آموزگار! یکی از بچه های کلاس دوم کفش هایش خیلی پاره بود. لیلی کفش هایش را به او داد. در حالیکه اشک در چشمانم جمع شده بود، او را بوسیدم و گفتم: لیلی جان من به داشتن شاگردی مثل تو افتخار می کنم.
(از خاطرات احمد علیدوستی- پدر شهید)