آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۱۸۱
۰۹:۵۵

۱۴۰۵/۰۷/۲۲
در گفتگو با جانباز «عزت قیصری» مطرح شد؛

پرستاری که در جبهه، مرهم زخم مجروحان شد/روایت شیرزن جانباز «عزت قیصری» به مناسبت روز پرستار

در آستانه ولادت حضرت زینب کبری(س) و روز پرستار، روایت بانویی را مرور می‌کنیم که در اوج جوانی به جبهه رفت و چون زینب(س) در میان خون و آتش، پرستار مجروحان و تسلی‌بخش دل‌های شکسته شد. «عزت قیصری»، جانباز جنگ تحمیلی، رزمنده اسلام و از پیشگامان مبارز کُرد مسلمان، متولد شهرستان بیدزار کردستان و ساکن قزوین است. وی نخستین حضورش در جبهه را همرزمی با شهیدان چمران و وصالی و پیشمرگان کُرد در کوه‌های پاوه می‌داند و آن روزها را افتخار بزرگ خود می‌شمارد. خبرنگار نوید شاهد قزوین پای خاطرات این شیرزن نشسته است. تا برایمان از خاطراتش بگوید.


پرستاری که در جبهه، مرهم زخم مجروحان شد/روایت شیرزن جانباز «عزت قیصری» به مناسبت روز پرستار

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در تقویم، روزی به نام پرستار ثبت شده است؛ اما پرستاران واقعی کسانی بودند که در سنگرهای خاکی جبهه، در میان بوی خون و باروت، بی‌ادعا و بی‌مزد، جان مجروحان را در دستان خود گرفتند. پرستاری که در بیمارستان‌های امروز، لباس سفید می‌پوشد، در آن روزها لباس مشکی به تن داشت تا لکه‌های خون را پنهان کند؛ و به جای سرنگ و دارو، با ایمان و عشق، زخم‌ها را التیام می‌بخشید. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت بانویی است که در مکتب زینب(س) پرورش یافت و پرستاری را نه در کلاس‌های درس، بلکه در میدان‌های نبرد و در میان خون و ایثار آموخت.

عزت قیصری از جمله این پرستاران است که در اوج جوانی پایش به عنوان پرستار و مرهم زخم‌های مجروحان به جبهه و جنگ باز شد. اولین حضورش در صحنه نبرد، همرزم مردان بزرگ همچون شهید دکتر مصطفی چمران، شهید علی‌اصغر وصالی و پیشمرگان کُرد قهرمان در کوه‌های سر به فلک کشیده کردستان پاوه بوده که همپای آن‌ها با دشمنان مبارزه کرده است و امروز آن را افتخار بزرگ برای خود می‌داند و به آن می‌بالد.

وی متولد شهرستان بیدزار از استان کردستان است، جانباز جنگ تحمیلی، رزمنده اسلام و از پیشگامان مبارز کُرد مسلمان است که خبرنگار نوید شاهد استان قزوین پای خاطرات این شیرزن که ساکن قزوین است، نشسته تا برایمان از خاطراتش بگوید.

رسیدگی به مجروحان عملیات فتح‌المبین

وی با اشاره به خاطراتش می‌گوید: عملیات فتح‌المبین در تاریخ یکم فروردین سال ۱۳۶۱ در منطقه عملیاتی غرب دزفول و شوش انجام شد. این عملیات به مدت ۱۰ روز و در سه مرحله به اجرا درآمد. در جریان این عملیات خدا توفیق داد برای رسیدگی به مجروحان و شهدا در کنار رزمندگان باشم. در پشت جبهه و قبل از خط مقدم نقطه‌ای را برای رسیدگی به مجروحین در نظر گرفته بودند، زمین را کنده بودند و در دل این گودی، سنگرهای کوچکی تعبیه کرده بودند.

دور تا دور این سنگرها را با گونی‌های پر از خاک پوشانده بودند. کنار هر یک از سنگرها تابلوهایی نصب کرده بودیم: سنگر مجروحان، سنگر شهدا و... مجروحان را به داخل سنگری که به عنوان درمانگاه در نظر گرفته بودیم، می‌آوردند و اجساد مطهر شهدا را به سنگر شهدای ... شهدا می‌بردند.

برانکاردهایی که در بیمارستان‌ها برای حمل مجروحان استفاده می‌شود، استاندارد است. ما از همین برانکاردها برای استفاده مجروحان استفاده می‌کردیم. تعدادی از مجروحان ما از نوجوانان کم‌سن و سالی بودند که قد کوتاهی داشتند، آن‌ها وقتی روی برانکارد می‌خوابیدند، بالا و پایین برانکارد نزدیک به نیم متر خالی بود.

پرستاری که در جبهه، مرهم زخم مجروحان شد/روایت شیرزن جانباز «عزت قیصری» به مناسبت روز پرستار

گوش‌هایم از ناله‌ مجروحان پر بود

برخی از رزمندگان قدشان کوتاه بود که هرگز قرار اسلحه بودند. تفنگ ژ ۳ را که با بند حمایل به شانه آویزان می‌کردند، قنداق آن به زمین می‌خورد. این بزرگ‌مردان کوچک، روح بزرگ و روحیه‌های بالایی داشتند. بسیاری از آن‌ها کوچک و نحیف بودند و ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتند. تعداد مجروحان این عملیات خیلی زیاد بود. برای همین برانکارد کم می‌آمد. برخی هم جراحات‌شان خیلی شدید بود و کاری از دست ما برنمی‌آمد و شهید می‌شدند. وقتی تمام می‌کردند، خودم فوراً به تنهایی بغـل‌شان می‌کردم و داخل سنگر شهدا می‌بردم. وقتی برمی‌گشتم، تمام لباس‌هایم خیس خون می‌شد.

در آن سنگر که در دل خاک قرار داشت، بوی خون فضا را پر کرده بود. بزاق دهانم را که پایین می‌دادم، مزه‌ گوشت و خون می‌داد. همان‌جا چند دل خون می‌خوردیم. از صبح عملیات چشم‌هایم فقط خون می‌دید و گوش‌هایم از ناله‌ مجروحان و آژیر آمبولانس‌ها و صدای انفجار پر بود.

چشم دل

در این عملیات رزمنده‌ای بود که بر اثر تکّه‌ ترکش یک چشم خود را هدیه کرده بود و چشم او مثل یک گلوله سفید از حدقه بیرون آمده و با یک تار عصبی روی گونه‌اش آویزان بود. چشم وقتی که از حدقه بیرون می‌آید، بزرگ است. کاسه‌ چشم وی تخلیه شده بود. در کنارش نشستم و سعی کردم با ایشان حرف بزنم. احساس کردم به عنوان یک امدادگر دلدارایش بدهم. به آرامی آسیب چشمش را با بیمار در میان گذاشتم، ولی به زودی فهمیدم که ایمانش بالاتر از این حرف‌ها است که نیاز به دلدارى داشته باشد.

خیلی جدّی گفت: من چشمم را با خدا معامله کرده‌ام. و سپس گفت: اگر برای خدا چشمم را داده باشی، پس جای هیچ گله و شکایتی نیست و راضی‌ام به رضای خدا. سپس ادامه داد: چشم سر که مهمّ نیست. دعا کن چشم دل باز باشد. آن وقت چشم سر همیشه باز است؛ حتّی اگر برای ابد آن را ببندند. آری در مکتب عشق چشمم از دست داده، زخمی سطحی به حساب می‌آید.

این رزمنده سخن زیبا و درستی گفت. بعضی حرف‌ها به قدری بزرگ‌اند که گاهی کلمات نمی‌توانند بار امانت‌شان را به دوش بکشند، وی چنان جواب قانع‌کننده‌ای به من داد که واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. پاسخش هم مرا شرمنده کرد و هم به فکر فرو برد. نمی‌دانستم به خاطر روحیه‌اش خوشحال باشم یا به خاطر چشم از دست رفته‌اش ناراحت باشم!

پرستاری که در جبهه، مرهم زخم مجروحان شد/روایت شیرزن جانباز «عزت قیصری» به مناسبت روز پرستار

سردخانه نداشتیم

امّا در اهواز، سالن ورزشی «تختی» را برای بیمارستان آماده کرده بودند و مجروحان را به داخل این سالن می‌آوردند. به قدری مجروح زیاد بود که کمبود پایه‌ سرم داشتیم، به دیوارها میخ می‌کوبیدیم و سرُم و کیسه‌های خون را از میخ‌ها آویزان می‌کردیم. همه‌ ما با جان و دل هم‌چون پروانه دور مجروحان می‌چرخیدیم.

سردخانه نداشتیم، برای همین از قالب‌های بزرگ یخ در داخل سالن معراج شهدا استفاده می‌کردیم و هر روز تعداد زیادی قالب یخ می‌آوردند و پیکر مطهر شهدا را به صورت امانت در سالن قرار می‌دادند. بعداً این شهدا را به شهرهای‌شان می‌فرستادند.

مجروحانی که به شهادت می‌رسیدند به داخل معراج شهدا انتقال می‌دادیم. من که زمانی تحمّل دیدن جراحت ساده را نداشتم، حالا تا مچ پا توی خون بودم. گاهی در عملیات‌ها به قدری مجروح داشتیم که فرصت نداشتیم یک دقیقه استراحت کنیم، گاهی یک هفته سر پا بودیم؛ حتی فرصت نداشتیم کفش‌های‌مان را از پا درآوریم؛ مگر در مواقع وضو و نماز.

در عملیات‌ها همه لباس‌هایم خونی می‌شد

در عملیات‌ها همه لباس‌هایم خونی می‌شد. من چون چادر و لباس مشکی می‌پوشیدم، خون روی لباس‌هایم معلوم نمی‌شد. امّا بعداً که خون‌ها خشک می‌شد، صدای خش‌خش زیادی می‌کرد و معلوم می‌شد که لباس‌ها آغشته به خاک و خون است. وقتی راه می‌رفتم عین کاغذ و یا نایلونی که مچاله کرده باشی صدا می‌داد و انگار آن‌ها را آهار زده بودند. وقتی مانتو و چادرم را درمی‌آوردم، همین‌طور مثل چوب خشک یا مانند مترسک داخل مزارع صفاف می‌ایستاد. خون به پوست بدنم هم می‌رسید و بدنم بوی خون می‌داد. پوست بدنم قرمز می‌شد. به حمّام که می‌رفتم و دوش می‌گرفتم، خون تمام کف حمّام را سرخ می‌کرد، لباس‌هایم را دو روز داخل آب می‌گذاشتم تا کاملاً خیس بخورد و قابل شست‌وشو باشد. سپس همه‌ لباس‌ها را داخل لگن می‌انداختم. آب گرم روی آن‌ها ریختم تا خون‌ها نرم شوند. لباس‌ها را که می‌شستم، دستانم خونی می‌شد. چندین بار می‌شستم، امّا باز خونابه می‌داد. چقدر خون! چقدر رنگ خون! هرچه لباس‌ها را می‌شستم و می‌چلاندم، از آن خون درمی‌آمد.

روز پرستار، یادآور ایثار بانوانی است که در سخت‌ترین روزهای تاریخ این سرزمین، درس صبر و مقاومت را از مکتب زینب(س) آموختند و آن را در سنگرهای جبهه به نمایش گذاشتند. عزت قیصری، تنها یکی از هزاران پرستار گمنامی است که در میان خون و آتش، عشق و ایمان را به مجروحان هدیه دادند. روزشان مبارک باد.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه