روایتی از کتاب «بحر دریا» درباره پاسدار شهید «یاسر محمدی سلیمانی»
یک روز برادرم کنارم آمد، نگاهم کرد و گفت: «لیلا! از یاسر خیالت راحت باشه؛ یاسر بسیار پسر پاکیه، مرد زندگیه، قدر اونو بدون.» یکجورهایی خیالم را راحت کرد، چون برادرم دوست چندینساله یاسر بود؛ دوست و رفیق صمیمی که همیشه با هم بودند. چه کسی بهتر از برادرم میتوانست یاسر را ضمانت کند؟