آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۸۲۸
۱۲:۳۸

۱۴۰۵/۰۷/۳۰
برگی از خاطرات کتاب «حسین، پسر غلامحسین»؛

روایت مادر شهید یوسف‌الهی از خانه‌ای با عطر قرآن و لقمهٔ حلال/ «برگی از درخت نمی‌افتد مگر به خواست خدا»

مادر شهید «حسین یوسف الهی»در خاطراتی صمیمی، از صفای خانهٔ کوچهٔ جیحون کرمان، روحیهٔ شاکرانه و مقید همسر معلمش «غلام‌حسین» و ماجرای شنیدنی بارداری نهمین فرزند خانواده سخن می‌گوید.


به گزارش نوید شاهد کرمان، در بخش‌هایی از کتاب «حسین، پسر غلامحسین»، مادر شهید روایتی دلنشین از زندگی در یکی از محله‌های قدیمی کرمان ارائه می‌دهد؛ خانه‌ای بزرگ و باصفا در «کوچهٔ جیحون» که بوی گل‌های یاس و محمدی با نوای اذان و تلاوت صبحگاهی قرآن آمیخته بود.

وی در توصیف فضای این خانه و منش همسرش می‌گوید: «خانه‌مان با داربست‌های انگور و باغچه‌ای پر از درختان میوه بزرگ و باصفا بود. آنچه بر زیبایی این خانه می‌افزود، صوت زیبای قرآن و اذان صبحگاهی غلام‌حسین بود. او هرساله در ماه صفر به مناسبت رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع)، نذر شله‌زرد داشت و حال‌وهوای معنوی خاصی به خانه می‌بخشید.»

نان حلال پای تخته‌سیاه و باغی که آباد شد

مادر شهید با اشاره به دقت و حساسیت همسرش در کسب روزی حلال می‌افزاید: «دقت غلام‌حسین در به‌دست‌آوردن لقمهٔ حلال برای فرزندان، آن‌هم از راه گچی که پای تخته‌سیاه می‌خورد، زبانزد خاص و عام بود. او پدری دلسوز، همسری مهربان و مدیری باتدبیر در مدارس (پرورشگاه صنعتی، یغما و ارباب‌زاده) بود. با وجود شرایط دوران طاغوت، عشق به اهل‌بیت (ع) و کلام حضرت علی (ع) مهم‌ترین سرمایهٔ زندگی ما به شمار می‌رفت. همسرم علاوه بر تدریس، به کشاورزی هم علاقه داشت و اوقات فراغت را با بچه‌ها روی زمینی بایر کار می‌کرد تا اینکه آن زمین خشک به باغی پر از پسته و یونجه بدل شد.»

شکرگزاری در دشواری‌ها و همراهی فرزندان

مادر شهید در ادامه به شیوهٔ ادارهٔ خانوادهٔ پرجمعیت خود اشاره کرده و بیان می‌کند: «فاصلهٔ سنی بچه‌ها کم و تعدادشان زیاد بود، اما همواره تلاش می‌کردم با سعه‌صدر و همراه کردن بچه‌های بزرگ‌تر در امور خانه، آرامش همسرم را حفظ کنم. رفتار و گفتار غلام‌حسین برای من الگو بود و پایبندی او به اعتقادات، مرا نیز در مسیر تربیت دینی فرزندان مصمم‌تر می‌کرد.»

بشارت فرزند نهم و آرامشی از جنس توکل

در بخش دیگری از این کتاب، خاطرهٔ روزهای آغازین بارداری نهمین فرزند خانواده روایت شده است:

«در تابستان سال ۱۳۳۹ متوجه شدم نهمین فرزندم را باردار هستم. سختی‌های دوران بارداری قبلی و بی‌خوابی‌های شبانه خسته‌ام کرده بود و ابتدا تصمیم داشتم به هشت فرزند بسنده کنم، اما یادآوری این جملهٔ همسرم که می‌گفت: “برگی از درخت نمی‌افتد مگر به خواست خدا”، خستگی را از جانم برد و به رضای حق تن دادم.»

وی با یادآوری شبی که ماجرا را با همسرش در میان گذاشت، می‌گوید:

«آن شب قرار بود جلسهٔ دوره‌ای قرآن در منزلمان برگزار شود. غلام‌حسین متوجه فکرمندی من شد و با دلسوزی پیگیر ماجرا شد تا اینکه موضوع بارداری را به او گفتم. او که همواره می‌گفت اولاد صالح هرچه باشد کم است و برای تربیت آنها تلاش می‌کرد، جز شکر خدا کلامی بر زبان نیاورد و با شوخی و لبخند گفت: “هنوز تا دوازده فرزند راه داری!”»

مادر شهید در پایان این خاطره نقل می‌کند: «روزهای بارداری را با انس با کلام‌الله مجید سپری می‌کردم؛ دخترهای بزرگ‌تر دستگیرم بودند و در خلوت به دعا و رازونیاز می‌پرداختم تا اینکه اسفندماه و روزهای پایانی بارداری فرا رسید…»

ادامه دارد ...

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه